آيات شريف قرآن پس از ذكر مراحل آفرينش انسان از نطفه و علقه و مضغه و عظام و لحم،به نفخ روح اشاره مىفرمايد:يعنى پس از آنكه ساختمان جسمى جنين كامل شد،عنصر ديگرى به آن افزوده مىشود و مرتبهى وجودى تازهاى مىيابد كه قرآن از آن مرحله با نفخ روح ياد مىكند.
در برخى آيات نيز،با اشاره و ابهام مىفرمايد:آفرينش ديگرى نيز به انسان داديم:
مؤمنون/14:
ثم انشاناه خلقا آخر...
در پنج آيه جمعا،نفخ روح به كار رفته است.دو مورد دربارهى حضرت آدم(ع)كه با الغاء خصوصيت،در ساير انسانها نيز صادق است،و مورد سوم ظاهرا در مورد مطلق انسان است،گرچه احتمال مىرود آن هم دربارهى حضرت آدم(ع)باشد.و دو مورد آخر در مورد حضرت مريم(ع)است.موردى كه ظاهرا عام و شامل همهى انسانهاست،آيهى:
سجده/9-7:
الذى احسن كل شىء خلقه و بدا خلق الانسان من طين.ثم جعل نسله من سلالة من ماء مهين.ثم سواه و نفخ فيه من روحه و جعل لكم السمع و الابصار و الافئدة قليلا ما تشكرون .
اينكه مىگوييم«ظاهرا»،بدينجهت است كه ممكن است ضمير«سواه»،به نوع انسان و يا به انسان نخستين كه مصداق«بدا خلق الانسان»است،برگردد.اما به نظر مىرسد كه اگر به مطلق انسان باز گردد با سياق آيه،مناسبتر استبا اين توضيح كه:نخست،خلقت انسان نخستين را مىفرمايد و سپس خلقت نسل انسان را كه از«ماء مهين»است و سپس حكم كلى را كه شامل انسان،نخست و نسل او هر دوست،بيان مىدارد و مىفرمايد«سواه»، يعنى:«و انسان را موزون و بهنجار كرد،خواه انسان نخستين را و خواهنسل او را»يعنى همه،آفرينششان كامل مىشود و بعد از اينكه جنين همهى انسانها كامل شد يا آفرينش انسان نخستين كامل شد،در آنها از روح خود مىدمد.به نظر مىرسد اين احتمال،قوىتر است.و طبق اين احتمال،اين آيه،تنها آيهاى است كه در آن،در مورد همهى انسانها،تعبير«نفخ روح»بكار رفته است.
و اما آيههاى ويژهى حضرت آدم(ع):
حجر/29-28:
انى خالق بشرا من صلصال من حما مسنون.فاذا سويته و نفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين .
ص/72-71:
انى خالق بشرا من طين.فاذا سويته و نفخت فيه من روحى،فقعوا له ساجدين .
قبلا گفتيم (1) كه بشر،در آيات مورد بحث،با وجود حضرت آدم تحقق مىيابد و چون با قرائن خارجى،سجده نيز،ويژهى حضرت آدم بوده است،پس مىتوان گفت كه اين آيات، مخصوص حضرت آدم است.خواه از آنرو كه آدم سمبل همه انسانها بوده و خواه بواسطهى آنكه نور انبيا و اوليا در وجود او بوده است.
آيات نفخ روح در رابطه با مريم(س):
انبياء/91:
و التى احصنت فرجها فنفخنا فيها من روحنا و جعلناها و ابنها آية للعالمين .
تحريم/12:
و مريم ابنة عمران التى احصنت فرجها فنفخنا فيه من روحنا .
بىگمان،اين نفخ روح،همانست كه موجب پيدايش عيسى شد و نه آنكه موجب حيات مريم شده باشد چرا كه او پيش از آن هم زنده بوده است.پس به«علاقهى ظرف و مظروف»به مريم نسبت داده شده استبويژه در آيهى دوم،كه تعبير«فيه»آمده است كه به حضرت مريم برنمىگردد.
اينك ببينيم،اصولا،خود روح از ديدگاه قرآن چيست:
موارد استعمال كلمهى روح در قرآن روح در قرآن بسيار بكار رفته كه از جهت موارد استعمال و چگونگى كاربرد،با هم فرق دارد:
در سه مورد،تعبير روح القدس به عنوان تاييد كنندهى حضرت عيسى آمده است:بقره/87:
و آتينا عيسى ابن مريم البينات و ايدناه بروح القدس .
بقره/253:
و آتينا عيسى ابن مريم البينات و ايدناه بروح القدس .
مائده/110:
اذ قال الله يا عيسى ابن مريم اذكر نعمتى عليك و على والدتك اذ ايدتك بروح القدس .
چنانكه مىبينيم،آيات از موجودى نام مىبرد كه وسيلهى تاييد حضرت عيسى بوده است.
در يك مورد نيز،از كسى به همين نام ياد شده كه قرآن را به قلب مقدس پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم،نازل كرده است:
نحل/102:
قل نزله روح القدس من ربك بالحق .
آيا اين روح القدس همانست كه مؤيد عيسى نيز بود؟دليل قطعى از آيات،نداريم.
احتمالا چون همين يك تعبير در چند مورد عينا بكار رفته است،مىتوان گفت،هر دو يكى است.و شايد از روايات هم،همين برآيد.و باز به عنوان احتمال مىگوييم كه اين روح القدس بايد همان جبرئيل باشد،چون در آيهى ديگر مىفرمايد نازل كنندهى قرآن، جبرئيل است و در آيهاى ديگر،تعبير روح الامين براى كسى كه قرآن را بر پيامبر(ص) نازل كرده است،بكار رفته:
شعراء/193:
نزل به الروح الامين .
با تطبيق با آيهى پيشين،بروشنى مىتوان استظهار كرد كه اين روح الامين همان روح القدس است كه در جايى با اشاره به امانت او«امين»و در جاى ديگر به اعتبار و اشاره به قداست و پاكىاش«روح القدس»ناميده شده است.
در برخى آيات آمده است كه مؤمنان،به وسيلهى روحى،تاييد مىشوند:
مجادله/22:
و ايدهم بروح منه...
آيا اين نيز همان روح القدسى است كه مؤيد عيسى(ع)بود يا موجود ديگرىست كه لقب روح به او نيز اطلاق مىشود و مقامش نازلتر از روح القدس است.براى اين سؤالها نيز جواب قاطعى از خود قرآن،نداريم.در برخى موارد به خود حضرت عيسى على نبينا و آله و عليه السلام،روح اطلاق شده است:
نساء/171:
و كلمته القيها الى مريم و روح منه...
پسر خدا نبود بلكه كلمهى خدا و روحى از خدا بود.و شايد منشا اينكه حضرت عيسى«روح الله»ناميده مىشود،همين آيه باشد.و اما مناسبت اين لقب براى او،شايد اين باشد كه پيدايش وى،چون ديگران طبق قوانين مادى و اينجهانى نبوده استيعنى عوامل طبيعى در آفرينش او،نقش مهمى نداشت.پس مىتوان گفت:قوام او به همان روحىست كه از سوى خدا به مريم(س)القاء شد.به اين اعتبار روح ناميده شد كه نوعى عنايتبدوست و تعبيرى مجازىست نه حقيقى،اشاره به جنبهى روحانيت و معنويت اوست كه با اينكه داراى جسم است،به بدنش هم روح مىگويند.
در يك مورد نيز در قرآن تعبيرى داريم كه احتمالا به خود قرآن،روح اطلاق شده است:
شورى/52:
و كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا .
در اينمورد بحثهاى زيادى شده است مبنى بر اينكه آيا روح به خود قرآن اطلاق شده و يا آنكه در«اوحينا»،معناى ديگرى گنجانده شده و روح،مفعول فعلىست كه در اوحينا اشراب و گنجانده شده است،يعنى:ارسلنا روحنا و اوحينا اليك.محتواى وحى،روح نيستبلكه محتواى وحى،مفاهيمىست كه به وسيلهى روح(روح القدس،روح الامين)ارسال مىشود.و اگر اينگونه معنا كنيم باز مصداق روح،جبرئيل است،ولى احتمال دارد كه«اوحينا اليك روحا»به معنى:«اوحينا اليك القرآن»،باشد،در اينصورت،بحثباز مىگردد به اينكه:به چه اعتبارى«قرآن»روح ناميده شده است؟آيا:
-به اين اعتبار است كه قرآن موجب حيات انسان مىشود چنانكه در آيهاى مىفرمايد:
انفال/24:
يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم .
كه محتواى رسالت پيامبر(ص)،سرچشمهى زندگى و حيات انسان است و چيزى كه موجب حيات گردد،روح ناميده مىشود.پس قرآن بدين اعتبار،روح نام دارد.
-اطلاق روح بر قرآن،به اعتبار حقيقت مجرد قرآن است،يعنى فراسوى اين الفاظ و خطوط نقش يافته بر كاغذ،قرآن حقيقتى فرازمند و نورانى و مجرد دارد كه همان مورد مشاهده و دانايى پيامبر(ص)قرار گرفته است و به آن حقيقت چون بسيار شريف و والاست،روح اطلاق شده است.
در مواردى،روح و فرشتگان را با هم آورده است:
نحل/2:
ينزل الملائكة بالروح من امره .
فرشتگان را با روح از سوى خدا نازل مىكند.
قدر/4:
تنزل الملائكة و الروح فيها باذن ربهم .
در شب قدر فرشتگان و روح فرود مىآيند.
معارج/4:
تعرج الملائكة و الروح اليه .
فرشتگان و روح به سوى خدا عروج مىكنند.
جاى سؤال است كه:آيا اين روح از سنخ فرشتگانستيا برتر از آنان و يا پايينتر از ايشان؟
در برخى از روايات آمده است كه:الروح خلق اعظم من جبرئيل.
شايد از برخى ديگر روايات نيز برآيد كه نام يكى از فرشتگان بزرگ،روح است.
از اينروى،اين عطف،و اين همراهى(معيت)روح و فرشتگان،از نوع«ذكر خاص بعد عام»است:فرشتگان را ذكر مىكند همراه با يكى از آنان كه سرپرستيا فرماندهى آنان است.چنانكه در مورد جبرئيل جاى ديگر ياد كرده است كه فرماندهى فرشتگان است:«مطاع ثم امين»در عالم بالا،جبرئيل مطاع و فرمانده است.اگر مصداق روح در آيهى مورد نظر ما جبرئيل باشد به همين خاطر يعنى فرماندهى اوست و ذكر خاص بعد از عام است.
نيز احتمال دارد كه روح،موجودى بزرگتر از فرشتگان و حتى جبرئيل باشد.
به هر حال،نه حقيقت ملك را و نه حقيقت روح را مىدانيم ولى موجودىست كه با فرشتگان سنخيت دارد و با آنان نزول و عروج دارد مورد ديگر كاربرد روح:
مريم/17:
فارسلنا اليها روحنا فتمثل لها بشرا سويا .
روحى كه در اين آيه آمده است در همان حال كه به شكل و صورت انسان براى حضرت مريم(ع)ظاهر شده از سنخ موجودات فرابشرى و فرشتگان و شايد خود فرشته ياحتى جبرئيل است و روح انسان نيست و همان نيست كه عيسى شد،بلكه مىگويد:من رسول پروردگارم«انا رسول ربك لاهب لك غلاما زكيا»و پس از انجام رسالتخود به مقام خويش باز مىگردد.
پس آنچه مسلم و متيقن است،روح در قرآن دو مورد استعمال حقيقى دارد:
1-در مورد روح انسان 2-در مورد موجودى كه از سنخ فرشتگان است.
يك آيه نيز داريم كه در آن مشخص نيست كه منظور روح انسان استيا فرشته:
اسراء/85:
و يسئلونك عن الروح قل الروح من امر ربى .
ممكن است روحى كه از سوى اهل كتاب مورد سؤال واقع شده است،همان روحى باشد كه به عنوان نازل كنندهى قرآن،مطرح شده بود و نيز ممكن است روح انسان باشد،و وجه اول ظاهرتر است چون پيامبر(ص)فرمود:روح الامين يا روح القدس،قرآن را بر من نازل كرده است،به همين جهت اهل كتاب از ايشان پرسيدند كه:اين روح چيست؟و فرمود كه اين روح از امر پروردگار است.
در اينجا،امر ممكن است معناى مصدرى داشته باشد به معنى فرمان دادن و يا اسم مصدرى با معناى فرمان و يا به معنى كار باشد.
برخى احتمال دادهاند كه به معناى فرمان خدا و همان«كن»است پس اين روح در اينجا از موجوداتىست كه با«كن»به وجود مىآيند و بنابر اين،اين موجود بايد مجرد باشد.
و برخى ديگر احتمال دادهاند كه امر،كار خدا باشد.هر چند به يك معنا همه چيز به امر خدا است ولى با نظرى ديگر،بعضى چيزها،كار انسان است و برخى كار خدا:
يس/35:
و ما عملته ايديهم .
و يا:
صافات/96:
و الله خلقكم و ما تعملون .
يعنى منافاتى ندارد كه در همان حال كه همه چيز مخلوق خدا است،نسبتى به فاعل قريبش كه انسان باشد،داشته باشد.پس بنابر اين تعبير«امر ربى»يعنى چيزى كه عوامل طبيعى در آن مؤثر نيست.يعنى كار خداست و كار خلق نيست.بيش از اين هم قرآن نمىخواهد براى مردم بفرمايد كه آن موجودات چگونه هستند.چون آنچه را انسان مىشناسداز تجربهاى است كه در همين عالم به دست آورده است و نسبتبه عالمى كه با آن آشنايى ندارد،نمىتواند شناخت دقيقى داشته باشد.
به هر حال اين آيه دو احتمال دارد:
1-روح انسانى 2-فرشته يا واسطه در وحى يا موجود همراه فرشتگان اگر روح انسانى باشد،مىتوان گفت اين يكى از آياتىست كه مورد استدلال قرار مىگيرد براى اثبات تجرد روح انسانى و اگر منظور،روحىست كه فرشته است،باز همين«تقريب»را در مورد فرشتگان مىتوان بيان كرد.پس،امر،چه كار خدا معنى شود(كه به نظر ما همين است)و چه فرمان خدا[ كن!]،با قرينهى مقابله در اين مورد خاص[كه مقابل با خلق واقع شده]مىتوان استفاده كرد كه نحوهى وجود آن به جز نحوهى وجود موجوداتىست كه ما با آن آشنايى داريم كه دست عوامل مادى(هر چند براى مستعد كردن مادهى وجودش)در آن كار مىكند.
بارى،اينك سؤال در موارد استعمال كلمهى روح كه عمدة دو مورد:روح انسانى و يا روح از قبيل و همسنخ با ملائكه است،اين است كه:
آيا روح،در اين دو مورد با معناى واحد بكار رفته يا مشترك لفظىست؟
در اينجا قضاوت را نمىتوانيم از كتب لغتبخواهيم زيرا كار«لغت»،بررسى موارد استعمال است.گاه براى يك لفظ ده معنا رديف مىكند كه ممكن استبرخى از آنها مجازى و برخى حتى معانى تضمينى باشد و گاهى البته،حقيقى و آن هم معلوم نيست از قبيل مشترك لفظىستيا معنوى.گرچه برخى كتب مثل اساس البلاغة زمخشرى بر آن بودهاند كه مجاز و حقيقت را از هم جدا كنند اما چندان حجيت ندارد كه هر چه زمخشرى گفت،بپذيريم،چنانكه برخى ديگر از كتب مانند:«مقاييس»،در صدد برآمدهاند تا ريشههاى لغات را بررسى كنند و مىكوشند كه همهى معانى را به يك يا دو ريشه بازگردانند،اما هيچ يك حجت نمىشود كه آيا لغتى،مشترك لفظىستيا معنوى.آنچه از موارد استعمال بر مىآيد اين است كه بى گمان اطلاق روح بر فرشتگان و موجود همسنگ فرشته با اطلاق روح به روح انسانى،وجه مشتركى دارد:اين وجه مشترك،بدين معناست كه يا لفظ براى همان وجه اشتراك وضع شده و مشترك معنوىست و يا اگر مشترك لفظى باشد دستكم به همان مناسبت( وجه اشتراك و يا مناسبت)،از يك معنا،به معناى ديگرمنتقل شده است.
توضيح آن مناسبت( وجه اشتراك)اين است كه در همهى موارد مذكور،روح بر موجودى اطلاق مىشود كه داراى حيات و شعور است و موجودىست مخلوق،و بر موجود بىشعور و نيز بر خداوند و خالق اطلاق نمىگردد.نمىتوان گفتخدا روح است.(اگر برخى كه تعمق در مسائل فلسفى ندارند گاهى بگويند:خدا روح طبيعت است،ما حمل بر مسامحه مىكنيم)مگر اينكه كسى روح را به معناى سلبى بكار برد و آنگاه بر خدا اطلاق كند.[مثل معناى«مجرد»كه معنايى سلبىستيعنى بىماده،تجريد شده.وگرنه ما مفهومى از مجردات نداريم كه ماهيت آنها را بتوانيم بيان كنيم.چنانكه اگر«جوهر»را به معناى«غير عرض»بكار ببريم،به خدا هم مىتوانيم گفت و صادق است زيرا خدا عرض نيست]،ولى از موارد استعمال قرآنى بر نمىآيد كه روح معناى سلبى داشته باشد.بارى،موارد استعمال چنين نشان مىدهد كه روح به يك مخلوق داراى حيات و شعور،اطلاق مىشود.و اين مطلب را مىتوانيم با آنچه از عرف خود مىفهميم نيز،تاييد كنيم.در استعمالهاى خودمان نيز،روح را در موردى بكار مىبريم كه منشا حيات و شعور باشد، بنابر اين اگر كسى بگويد معناى روح يعنى مخلوقات شعورمندى كه از سنخ ماديات نيستند، گزاف نگفته است.
انتساب روح به خدا يعنى چه؟
انتساب روح به خدا،در تعابير چون:
حجر/29: من روحى . انبياء/91: من روحنا . سجده/9: من روحه .
يعنى چه؟و اين اضافه چگونه اضافهاىست؟
از روايات برمىآيد كه در صدر اسلام و در زمان ائمه عليهم السلام،اين توهم براى برخى كسان پيش مىآمده است كه ناگزير چيزى از خدا در انسان وجود دارد، گويى در ذهنشان مىگذشته است كه جزئى از خدا جدا شده و به درون انسان آمده است.كم و بيش در برخى مكاتب فلسفى،چنين گرايشهايى به چشم مىخورد.گاهى بيان مىشود كه انسان از دو عنصر الهى و شيطانى تشكيل يافته است و چه بسا وجود همين انديشه در عمق ذهنگويندگان آن،موجب شده است كه بپندارند انسان در تكامل خود،سرانجام خدا خواهد شد!از امام معصوم سلام الله عليه در برخى روايات،سؤال شده است كه:هل فيه شىء من جوهرية الرب؟آيا چيزى از جوهريتخداوندى در انسان وجود دارد؟
اصطلاح«جوهريت»مىتواند نشانهى آن باشد كه اين سؤالها وقتى مطرح شده است كه كسانى از مذاهب غير اسلامى با مسلمانان ارتباط فرهنگى يافته بودهاند و اينگونه اصطلاحات(جوهر،عرض و...)كمكم در بين مسلمانان بويژه متكلمان،رواج يافته بوده است.
در اين روايات،شديدا با اين افكار مبارزه شده و در پاسخ آمده است كه:اين حرفها كفر است و آنكه اين سخنها را بر زبان آورد،از دين خارج شده است.روح انسان مخلوق خداست از«امر»خداست و خدا جزء ندارد.خدا بسيط است،چيزى از خدا كم نمىشود و بر او افزون نمىگردد و كسى كه با اينگونه مسائل كه ضرورترين مسائل اعتقادى اسلام در مورد خداست،آشنا باشد،نبايد چنين توهمى بكند.
پس منظور از:«من روحنا»و امثال آن،اين نيست كه چيزى از خدا جدا شده باشد از قبيل اضافهى جزء و كل نيست،بلكه اضافهاىست كه ادباء آن را اضافهى تشريفى مىنامند.در اضافه،كمترين مناسبت كافىست و در همهى زبانها نيز رايج است،نيز در فارسى خودمان:خداى ما،عالم ما،آسمان ما...اين قبيل اضافات ملكيت و جزئيت را نمىرساند، بلكه نوعى اختصاص كه از كمترين مناسبتبهم مىرسد،براى اداى آن بسنده است.
ممكن استسؤال شود،اگر چنين است،پس چرا خدا به جاى:«روح ما»نفرموده است«بدن ما». مگر بدن نيز چون روح،مخلوق خدا نيست؟
مىگوييم:در اضافهى«روحنا»،چيزى بيش از رابطهى خالق و مخلوق را لحاظ كرده است چنانكه در مورد كعبه مىفرمايد:بيت الله.چرا؟مگر نه آنست كه همه چيز با خدا نسبت مخلوقيت دارد پس چرا برخى از چيزها را بويژه،به خود نسبت مىدهد؟
اين به خاطر شرافت آن چيزهاست.يعنى انتساب بدن به خدا و انتساب روح به خدا، با هم برابر نيست.اگر چه از جهت مخلوقيت مساويند ولى روح از جهتشرافتبه خدا نزديكتر است.
پس ما،از اين اضافه و نسبت نبايد تصور كنيم كه چيزى از خدا به انسان منتقل شده و يك عنصر خدايى در انسان وجود دارد.حتى در شعر نيز ادب اسلامى اقتضا مىكندكه هر گونه تشبيه و تعبيرى را در مورد خداوند-جل جلاله و عم نواله-بكار نبريم،مىدانيد كه فقهاء فرمودهاند:اسماء الله توقيفىست.انسان مخلوق بايد نسبتبه خداى خالق، حريمى قائل شود.فهم ما بدانجا نمىرسد كه خدا را بشناسيم و حقيقت اوصاف و افعال الهى را درك كنيم،پس چه بهتر كه در تعبيرات خويش،در حد تعبيرات كتاب و سنت اكتفا كنيم.مگر به عنوان اطلاق و وصفى كه ناگزير باشيم در مقام بيان لفظى،بكار ببريم.نتيجه اينكه:اجمالا از قرآن برمىآيد كه در آدمى،جز بدن،چيزى بسيار شريف نيز وجود دارد ولى مخلوق خداست نه جزئى از خدا.و تا آن چيز شريف در انسان بوجود نيايد آدمى،انسان نمىگردد و چون در حضرت آدم بوجود آمد شانى يافت كه بايد فرشتگان در برابر او خضوع كنند.البته شرط كافى نيست،شرط لازم است،تا اين نباشد،انسان صلاحيت مسجود واقع شدن نمىيابد اما آيا چيز ديگرى مىخواهد يا نه، آن را بايد از كتاب و سنت دريافت.
اين دريافت ما از قرآن كريم بود در مورد روح.
اما آيا چگونه چيزىست و آيا از سنخ موجودات طبيعىستيا از سنخ موجودهايىست كه ما با آنها آشنايى نداريم،مگر با علم حضورى و معرفتشهودى؟
با توضيحى كه در مورد تعبيرات روح در قرآن داديم كه آنرا از امر خدا مىداند يعنى كار خداستيا به بيان برخى بزرگان:فرمان خدا،مىتوان استظهار كرد كه اين فعل و انفعالات عالم مادى كه موجب امكان استعدادى براى پيدايش موجودى مىشود،در اصل پيدايش روح وجود ندارد و روح با فرمان خدا پيدا مىشود.و اما اينكه تكامل آن در ارتباط با بدن و در اثر فعل و انفعالات مادى پيدا مىشود،مسالهى ديگرىست.
برخى از بزرگان،از آيهى دوازدهم از سوره مؤمنون،خواستهاند شبيه تقريب ما، استفاده كنند:
آيه مىفرمايد:شما را از نطفه آفريديم بعد علقه و بعد مضغه و بعد كه به مرحلهى نفخ روح مىرسد،مىفرمايد:
مؤمنون/12:
انشاناه خلقا آخر .
آفرينش ديگرىست.ظاهرا،هر مرحله نيستبه مرحلهى ديگر،آفرينش ديگرىست پس چرا تنها پس از نفخ روح فرمود آفرينش ديگرىست.
علت اينست كه مردم مراحل قبلى را در مىيابند و مىدانند ولى مرحلهى روح چون براى ما قابل شناخت نيست،مىفرمايد«خلقا آخر»آفرينش ديگرىست،از نوع فعل وانفعالات طبيعى و مادى نيست،چيز ديگرىست.
اين مىتواند شاهدى باشد بر اينكه روح(خلق آخر)از سنخ موجودات غير مادى استبه علاوه،چون ما در مورد روح به حسب استعمالات قرآنى و عرفى،دريافتيم كه شرط اساسى آن،دارا بودن شعور و ادراك است،پس اگر با برهانى ثابت كرديم كه شعور مجرد است،اثبات خواهد شد كه روح انسانى نيز،مجرد است.
البته دليلهاى تجربى و برهانهاى فلسفى بسيارى براى تجرد روح وجود دارد كه اينجا،جاى بحث آنها نيست.
پىنوشت:
1- رجوع كنيد به مقاله «آفرينش انسان در قرآن».
+ نوشته شده توسط محمدرضاپور املشی در دوشنبه 30 فروردین1389 و ساعت
9:40 بعد از ظهر |