تبليغاتX
روح

خداوند متعال را سپاسگزارم که به کمترین بنده اش موهبت و فرصتی را عنایت فرمود تا درباره«روح»و عوالم شگفت انگیزش مطالبی را جمع آوری کنم,هر چند در بازار هنر و معرفت خریداری نداشته باشد,زیرا به گفته شیخ اجل سعدی شیرازی رحمةالله عليه

                     برد هر کس بار در خورد زور             گران است پای ملخ پیش مور

علت انتخاب موضوع «روح»در میان موضوعهای گوناگون و متنوع,به علت گستردگی موضوع«روح»و در عین حال کمی فرصت مطالعاتی در این مورد می باشد. به عبارتی ساده تر به علت بدیهی بودن موضوع روح که اتصال گسترده با جسم و جان دارد.و مطالب بسیار زیادی که عوام به صورت خرافه و تا حد اعتقاد موهوم که همه ما از کودکی تا به حال شنیده و یا دیده ایم مرا بر آن داشت تا از جنبه های تئوریک و بحث روانشناختی و مطالعه در نظرات چندی از دانشمندان مطلبی را که در پیش رو داریم را با تمام کم و کاستی هایش تقدیم شما عزیزان بنمایم امید دارم روزنه ای هر چند جدید از مقوله روح در ذهن و جان شما نقش بندد.
+ نوشته شده توسط محمدرضاپور املشی در سه شنبه 31 فروردین1389 و ساعت 10:13 بعد از ظهر |

  براستی روح چه معنا دارد ؟ آیا تا بحال به این سئوال فکر کرده اید. اگر به کتا ب لغتنامه انگلیسی به فارسی مراجعه کنید . معا نی متفاوتی ازروح مشاهده می کنید. مثل روح ، جان ، روان ، شبح ، جن و الهام ... اگر به لغتنامه آلمانی به فارسی مراجعه كنيد . بااین کلمات برخورد می کنید . مثل معنویت، روحیه ، ذهن، هوش، جاندار و روان و ..... با مراجعه به كْتب ادبی و يا  هر كتابی امثال آنها  در باره روح . نه تنها از روح چیزی متوجه نمی شويد . بلکه بيشتر از قبل گمراه  وسرگردانتر ميشويد.  به دلیل اینکه مولفین این نوع کتابها هم از روح اطلاعی ندارند، و نمی توانند به ما کمک کنند. کلمه روح در ادبیات ما با ترکیبهای مختلفی استفاده شده است.  در همه ادیان معتبر جهان هم،از آن بارها و بارها نام برده شده است.  بخاطر همین بنظر همه ما خیلی آشنا می آید، ولی با وجود این آنرا نمی شناسیم.  بطور روزمره و عامیانه ما کلماتی مانند، روح پاک یا روحش شاد، یا عذاب روحی و یا کلماتی امثال این را استفاده میکنیم. بدون اینکه متوجه باشیم، که ما در باره چه کلمه والائی صحبت می کنیم. و هیچکس هم که تا به حال نتوانسته است آن را ببیند، یا لمس کند. همه اطلاعات ما از یکسری کلمات نا مفهوم و بی محتوا تشکیل شده است . و از نقل و قول کردن این کلمه هیچگونه بیم و هراسی هم نداریم . همچنین در نمایشهای درام و کارهای هنری از روح به عنوان شبح و یا جن استفاده می کنیم. فقط برای ترس، یا خنده بیننده ، آنرا بکار می بریم.  در بسیاری از ادیان، از روح برای ترساندن معتقدین به آن دین استفاده می کنند . در بعضی از ادیان معتبرجهان، روح بعد از مردن، مطرح و شناخته می شود . مثل آنکه گفته شده است، که روح در شب اول قبر به کالبد مرده بر می گردد، و مرده را برای مدتی زنده می کند، تا بتواند آن شخص به سئوال و جواب ملکه شب اول قبر جواب بدهد، و جواب کارهای نیکش ( ثوابها ) و یا اعمال بدش ( گناهانش ) را بگیرد و روح در آن موقع قضاوت می شود.  بعد از آن روح ما باید منتظر بماند تا در روز قیامت همراه با جسم ما که دو باره متولد شده به بهشت و یا جهنم برود. البته این تعریفی است که به ما ارث رسیده است . ولی نکته قابل توجه این است که ، ما قبل از مردن از روح هیچگونه اطلاعی نداریم ، ولی بعد از مردن با روح خودمان روبرو می شویم.  بوداييان  معتقدند  که روح از مملکتی به مملکتی دیگر حرکت می کند، و شخص مرده که، روح از آن جدا شده است ، در جسم نوزاد دیگری حلول می کند و دو باره به زندگی نو در کالبد جدیدی ادامه خواهد داد و از نظر دین هندو ، روح نوری است که از حضرت شیوا  ( یکی از خدایان ) به بدن هر کس منعکس میشود . ولی بعد از مطالعه کردن روح در ادبیاتها و ادیان مختلف برای همگان واضح و آشکار ا ست، که هیچکدام با روح آشنا نیستند.  نمیدانند که روح یعنی چه ، و دلیل بزرگ آن، خود ما هستیم . که خودمان را نمی شناسیم . و اگر ما قادر به خودشناسی باشیم . روح به خودی خود شناخته میشود و نیازی به کاوش و تحقیقات در ادیان مختلف نمی باشد . ما در جهان با میلیونها تعریف روبرو هستیم . ولی باید بدانیم که فقط یکی از آنها حقیقت ا ست . حقیقت این است که ما باید به دانشی برسیم که بفهمیم که ما روح هستیم .  من و شما و همه انسانها روح هستیم. نه آن جسمی که ما آن را مشاهده میکنیم.  نکته قابل اشتراک در همه ادیان معتبر جهان این مطلب می باشد، که محل استقرار روح در قلب هر انسان می باشد . بدن ما حامل و نگهدارنده و مرکب و یا معبد روح می باشد ،همان روحی که خداوند در قلب ما مستقر کرده است . اما در قرن اخیر در باره بدن، و این معبد، تحقیقات بسیاری بعمل آمده است و مطالعات زیادی در باره آن شده است . در مورد بدن پزشکان بهتر میتوانند اطلاعات لازم را در اختیار شما عزیزان قرار بدهند، چرا که ادامه این مطلب ، راجع به بدن در بحث ما نمی گنجد ، برای شناخت روح، ما نیاز به وسایلی داریم ، مثل بررسی یک کشور، که نیاز به نقشه مورد نظر داریم . با داشتن نقشه آن کشور می توانیم. به مشخصات آن آشنا شویم. یعنی نقشه ، عامل شناسائی آن کشور میباشد. مملکت روح ، یا شناسائی مکان روح ، نیاز به یک عامل ( نقشه ) دارد، که آنرا بشناسیم. آن نقشه راهنما و هدایت کننده ما چیزی نیست. جز کندالینی. ولی در این قسمت باید گفت که از برکت حرکت کندالینی در هر شخص و با پیوستن به روح و روان ، در بدن ما هیجان و ارتعاشی به بار می اورد. و یک لرزش و یا یک ارتعاش ملایمی اندام ما را در بر می گیرد . در این حالت انسان مثل یک پرنده احساس سبکی کرده ومی خواهد به کهکشان پرواز کند، و به همه انسانها نوید آزادی و پیوند روح و جسم را برساند. در این حالت است که شما با روح خودتان آشنا می شوید، و یواش یواش متوجه خواهید شد که روح به شما کمک خواهد کرد. که چگونه بتوانید بدنتان را در کنترل خود درآورید، و توسط آن هدایت خود را به دست بگیرید .  با برخورد و با آشنائی با عکس العمل های بدن خودتان متوجه میشوید. زمانی که شما با روح خود پیوند پیدا کنید ، بدن شما از جمله دستان شما گواهی خواهند داد، که آیا شما با روح خودتان و یا با خالق خودتان ارتباط دارید یا نه ؟  این گواهی نشانگر روح میباشد. که شما به آن ملحق شده اید و معنای روح را عملأ احساس میکنید . دیگر نه در کتابها و نه در فرهنگها و در مذاهب به دنبال آن نمی گردید، بلکه خودتان با آن آشنا شده اید و با آن برخورد کرده اید و با آن عملأ ارتباط بر قرار می کنید.  در زندگی روزمره، روح خودتان، رابط شما، و خداوند و کل کائنات خواهد بود و روح همیشه به شما کمک خواهد کرد که به سئوالاتی که توسط تفکر و علم خودتان که تا بحال به آن نرسیده اید و همیشه بدون جواب مانده است بدست بیاورید ، و به آرامشی برسید که میلیونها انسان در پی آن هستند .

+ نوشته شده توسط محمدرضاپور املشی در سه شنبه 31 فروردین1389 و ساعت 10:0 بعد از ظهر |

کلمه« روح »و مشتقات آن در قرآن کریم 21 بار و کلمه «روح » سه بار به کار رفته است,ما آیه85 سوره مبارکه «اسراء» را مورد برسی و امعان نظر قرار می دهیم:

[و از تو(ای پیامبر)درباره روح می پرسند,بگو:روح از امر پروردگار من است و از علم به شما جز مقدار کمی داده نشده است]

الف-استاد احمد مصطفی المراغی در المجلد,الجزء الخامس عشر در تفسیر این آیه چنین می گوید:

در این آیه از کلمه«روح» سه معنی استنباط می شود.

1-«قرآن»چنانکه خدای متعال در چند آیه ,قران مجید را «روح»نامیده است:

[و همچنین روحی(قرآن)را از امر خود به تو وحی کردیم](الشوری/52)

[و خداوند از امرش فرشتگان را با روح نازل می کند](النحل/2)

2-«جبریل»ع,و این قول «الحسن وقتاده»است.و در آیات متعددقران کریم جبریل فرشته مقرب و پیام آور الهی «روح» معرفی شده است.

[جبریل آن(قرآن)را بر قلبت نازل کرد]

[و ما روحمان (جبریل)را به سوی( مریم) فرستادیم]

و مشركان درباره ماهيت جبريل فرشته وحي و چگونگی ابلاغ پيام الهي و قرآن سوال مي كردند.

3-«روح»همان عنصر غیر مادی و نیروی زندگی بخش و حرکت آفرین آدمی است.

 

دانشمندان در باره روح نظرات فراوانی دارند که مهمترین آنها دو نظر است:

 

(1)[روح,جسمی نورانی,زنده و متحرک است که از جهان برتر (غیرمادی)است و سرشتش با این پیکر مادی محسوس, مخالف می باشد و رابطه ان با جسم مانند رابطه آب با گل و روغن با زیتون و آتش با هیزم است و تبدل و تفرق و تجزیه و انقسام را نمی پذیرد  و تا زمانیکه جسم صلاحیت پذیرش آنرا داشته باشد به جسم حیاط و پیامدهای آن را می بخشد و گرنه مرگ پیش می آید. امام فخر رازی و ابن القیم جوزی (در کتاب روح) این نظر را پذیرفته اند.]

(2)[روح نه جسم است و نه  ویژگی های ان را دارد و به بدن متعلق و وابسته است تعلقی از نوع تدبر و دخل و تصرف در جسم.حجت الاسلام غزالی و راغب اصفهانی بر این نظریه اند]یعنی[ازتو درباره روح که بدن به آن زنده است سوال می کنند]که آیا روح قدیم است یا حادث(مخلوق)یعنی روح امری از امور الهی است که عنصری غیر مادی و اگاهی از ماهیت  آن مختص به خداوند است و جز ذات الهی کسی از ان آگاه نیست زیرا انسان جز آنچه را که حواسش درک می کند نمیداند و غیر از آنچه که عقول در آن دخل و تصرف می نماید , نمیفهمد و از ماده جز اوصاف ان مانند رنگ ها ,حرکات چشم,اصوات,طعم های غذاها, بوها و حرارت و برودت را ادراک نمیکند پس چگونه ادراک وجود غیر مادی و لطیفی مانند روح امکان دارد؟

 

ب-قاضی بیضایی در صفحات 316-317 تفسیر« انوار التنزیل و اسرار التاویل »خود چنین میگوید:

1-روح بدن را اداره میکند و جسم ما به آن زنده است.

2-روح از مخلوقات غیر مادی الهی است که جهان ماوراء الطبیعه تعلق دارد.

3-سوال مشرکان از پیامبر درباره قدیم یا حادث و مخلوق بودن روح است.

4-شناسایی ماهیت روح از دایره دانش و ادراک انسان خارج و در انحصار آفریننده نظام جهان است.

5- علت نزول آیه مبارکه این است که روایت شده است که یهودیان به مشرکان قریش گفتند:

«از پیامبر(ص)در باره (اصحاب کهف) ,(ذوالقرنین)و( روح) سوال کنید! اگر به هر سه سوال جواب داد و یا سکوت کرد پیامبر نیست و اگر بعضی را پاسخ داد و به بعضی جواب نداد(زیرا در تورات چنین آمده بود)پیامبر است»

آن حضرت داستانهای( اصحاب کهف و ذوالقرنین) را شرح داد و از توضیح درباره حقیقت و ماهیت روح خودداری کرد در حالی که وجود روح در تورات مبهم بود.

6-گروهی گفته اند :روح ,جبریل فرشته پیام آور است.

7-جماعتی گفته اند:روح,فرشته ای بزرگتر از سایر فرشتگان است.

8-برخی گفته اند:روح به معنی (قرآن)و(امر)به معنی وحی الهی است.

ج-الامام الشیخ اسمعیل حقی در المجلد الخامس الجزء الخامس عشر در صفحات 196تا198 تفسیر «روح  البیان»تعبیر و تفسیری چنین از روح دارد:

[دانشمندان درباره روح و ماهیت آن اختلاف کرده اند و هیچکدام از آنان بر مدعای خود دلیلی قطعی نیاورده جز اینکه که گفته اند:

روح آن است که انسان با دوری از آن می میرد و با مصاحبتش زنده می ماند]

 

روح دو گونه است؛سلطانی و حیوانی .روح سلطانی از جهان امر (غیر مادی) خدا است که به علت جدایی از بدن به آن روح  مفارق گویند و تعلق آن به بدن از نوع تدبیر و تصرف در آن است و با نابودی بدن از بین نمیرود و تنها تصرف آن د ر اعضای بدن تعطیل می گردد,و محل آن قلب صنوبری(مرکز خون )است و قلب سلطانی از جهان ملکوت (غیر مادی)خداوند است.

روح حیوانی از جهان خلق و آفرینش است که قلب و عقل و نفس نامیده می شود و در همه اعضای بدن جریان دارد جز اینکه سیطره اش در خون بیشتر است که بهترین جلوه گاه های آنست و محل تعین ان مغز است و پس از تعلق روح سلطانی با بدن حسی به وجود می آید و انعکاس از انوار روح سلطانی و سر آغاز افعال و حرکات است.

 

روح پنج حالت دارد:

1-حالت عدمی-خداوند متعال فرموده است:[آیا بر انسان روزگارانی نگذشت که چیزی لایق هیچ ذکر نبوده.]

2-حالت وجودی درعالم ارواح-خداوند تعالی گفته است:ارواح را دو هزار سال پیش از اجساد آفریدم.

3-حالت تعلقی-[ و از روح خود در او(انسان)دمیدم ]یعنی تعلق گرفتن روح به پیکره آدم.(الحجر/29)

4-حالت مفارقت-یعنی جدا شدن روح از بدن که به مرگ می انجامد«هر نفسی(روحی)مرگ را میچشد.»

5-حالت اعاده- یعنی برگردانیدن روح به وطن اصلیش«او را به هیات و سیرت اولیه بر خواهیم گردانید»

فایده حالت عدمی روح,شناخت قدمت ذات الهی و حدوث خود است و نتیجه وضعیت وجودی آن,آگاهی نسبت به صفات ثبوتیه؛قدرت,حیات,علم,وجود,سمع,بصر,کلام و اراده است,و بهره تعلق آن به جسد,کسب معرفت کامل کلیات و جزئیات در جهان غیبت و شهادت می باشد و پیامد دمیدن روح در بدن,شناخت صفات فعلیه خداوند از قبیل روزی رسانی,توبه پذیری, آمرزش ,عطای نیکی کردن و بخشش است و ما حصل  حالت مفارقه ,دفع پلیدیهایی است که به علت همدمی با جسم برای روح پیش  آمده است و می خواهد از شراب معرفت قرب الهی بهرمند گردد و نتیجه حالت اعاده و برگشت به عالم ارواح کسب تنعمات جهان آخرت است.

 

آراء وعقاید مردم درباره حقیقت وجود انسان:

اختلاف در زمینه حقیقت وجود انسان عین اختلاف در حقیقت روح است.

جمهور متکلمان را عقیده بر این است : که حقیقت انسان همان اندام محسوس  و هیکل جسمانی است که با کلمه (من) به آن اشاره میکند و حقیقت موضوع چنین نیست زیرا این نظر با هفده دلیل  نقلی و عقلی رد میشود  که مجال سخن گفتن برای بعضی از آن استدلال ها وجود دارد از جمله ؛ اجزای بدن با زیاد شدن ، نقصان پذیرفتن  ، پژمرده گردیدن و رشد و نمو تغییر می نماید و علم ضروری بر این حکم می کند که حقیقت انسان از اول تا پایان زندگی باقی میماند  و  آنچه که در وجود آدمی پایدار نیست از بین میرود . و از این نظر است که گاهی مسائلی برایش پیش می آید که او را از توجه کردن به همه یا قسمتی  از  حقیقت و جود خویش قافل نمیشود زیرا به هنگام پایان کار می گوید : (انجام دادم ) و به هنگام عدم انجام آن می گوید : (انجام ندادم )  و گاهی پیکر آدمی متصور و ایجاد می گردد در حالی که حقیقت وجود ایجاد شدنی نیست و بسیار روایت شده است که « جبریل فرشته الهی » به شکل « دحیه الکلبی » و ابلیس به صورت « پیرمرد نجد ی » در آمده است ، و گاهی جسم مسخ می شود و صورت دیگری می پذیرد ، در حالی که حقییقت وجود همچنان باقی است چنان که انسانی که به میمون  تبدیل شده است ، حقیقت و جود میمون پایدار است وگرنه مسخ تحقق پیدا نمیکرد.

گویند :انسان  همان روحی است که در قلب آدمی است یا جزئی تجزیه ناپذیردر مغز ، یا پاره های آتشی آمیخته با ارواح  قلبی و مغز می باشد که حرارت غریزی نامیده شده است  یا خون جاری در بدن و صدها نظرو قول دیگر !!!  

 

قدمت و حدوث روح :

اجماع مسلمانان بر این است که روح مانند تمام پدیده های هستی حادث  زمانی است و اختلاف آنان  در این است که  آیا پیشاز بدن آفریده شده است یا پس از آن محمدبن نصر المروزی و ابومحمدبن حزم الظاهری  روح را حادث می دانند و این نظررا به اجماع نسبت می دهند که صحیح نیست . و برای اثبات آن به حدیثی که از ام المومنین  عایشه رضی الله تعالی عنها روایت شده است استناد می کنند « ارواح لشکریان آراسته ای هستند ، انهایی که با یکدیگر آشنا شدند باهم الفت پیدا کردند و آنهایی که همدیگر را نشناختند باهم اختلاف پیدا  نمودند .»

ابن الجوزی در تبصره آورده : ( ابو سلیمان الخطابی گفته است : معنی این حدیث خبردادن به خلقت ارواح پیش از اجساد است )

ابن حزم معتقد است که روح در برزخ و دور از عناصر مادی است و هر گاه جسمی استعداد پذیرش آن را پیدا کند ، در آن وارد می شود و پس از فوت به عالم برزخ بر می گردد و برای  این نظر  دلیلی در کتاب و سنت نیست

بعضی از دانشمندان به خبر(خداوند متعال ارواح را 2000 سال پیش از اجساد آفرید ) استدلال کرده اند که ابن القیم اسناد آن را صحیح نمیداند

از متاخران امام ابو حامد محمد غزالی به حدوث ( آفریده شدن ) روح پس از جسد ، معتقد است و از ادله آن همچنان که ابن القیم گفته حدیث صحیح زیر است : اگر انسانی آفریده شود  ، چهل روز  در شکم مادرش به صورت خون در می آید سپس همان گونه ،خون بسته میشود و پس از آن به پاره گوشتی تبدیل میگردد  ، سپس  فرشته به سوی او فرستاده میشود و روح رادر او میدمد.

 

روح می میرد یا نه ؟

گروهی عقیده دارند که روح می میرد ، چون نفس است و طبق آیه مبارکه قرآن «هر نفسی طعم  مرگ را می چشد  .»

قرآن براین دلالت دارد که جز خداوند متعال  و یکتا هیچ پدیده و موجودی  جاودانی نیست واراده الهی بر نابودی ارواح مانند سایر مخلوقات ،تعلق گرفته است .و در جایی که ملائکه علیهم السلام  میمیرند، ارواح بشری، به مرگ سزاوار ترند همچنین خداوند سبحانه و تعالی از دوزخیان خبر داده است که میگویند :« امتنا اثنتین و احیتنا اثنتین »(خداوندا) ما را دوبار میراندی  ودوبار زنده گردانیدی ، و دو مردن جز با یک بار مردن بدن در دنیا ویک بار مر دن روح در آخرت تحقق پیدا نمیکند.

گروهی میگوییند :ارواح نمی میرند و به احادیثی استناد میکنند که بر نعمت داشتن  و عذاب کشیدن ارواح پس از جدایی از بدن دلالت دارند ،تا زمانی که خداوند آنها را به جسد هایشان برگردانند .اگر به نابودی ارواح قائل شویم ، ناچاریم که به انقطاع  نعمت و عذابشان نیزمعتقد باشیم .سخن درستی است که بگوییم :

مرگ روح ، دوری از بدن است (نه نابودی آن ).اگر ذائقه الموت ( چشنده مرگ ) این گونه تعبیر شود، تعبیر زیبا و درست است و اگر هدف از مردن آن ،اضمحلال و نابودی است ، هر گز چنین نیست و روح می میرد بلکه تا زمانیکه خداود اراده فرماید ازجسم مفارقت می کند سپس جسد بر میگردد وبا آن در عذاب نعمت همیشگی باقی میماند . واین جریان نسبت به آنهایی که به هنگام نفخ  صدور (دمیدن شیپور) اسرافیل بی هوش میشوند ،مستثنی است زیرا بی هوشی لازمه مرگ نیست و هلاک به عدم اختصاص ندارد بلکه پدیده (شئ)از حالت انتفاع و بهره وری و اسال آن خارج میشود

 

چگونگی ارواح پس از جدایی از بدن :

 

ابن القیم میگوید : هر روحی ،صورتی را از بدنش میگیرد که با آن از ارواح دیگر متمایز  میگردد ، و تما یز ارواح  از تمایز ابدان بیشتر است.جز اینکه معتقد است که این تمایز به معنی مجرد بودن از ماده نیست ،زیرا اگرروح جوهر مجرد از ماده باشد ، تمایز میان ارواح ممکن نیست .در حالی که گوییندگان این نظریه باز به تمایز روحها  به علت آثارارتباط با بدن و کسب ویژگی هایی ممتاز دیگری ، قائلند ،الشیخ ابراهیم الکورانی در یکی از نوشته هایش بیان کرده است : ارواح پس از جدایی بدنهایشان به ابدان دیگر مثالی(قالبهای مثالی) به گونه ای  که شایسته آنها است وارد میشوند و تعلق  پیدا میکنند . ودر این زمینه ، در حدیث الشهداء « الطیر الخضر» اشاره شده است و در صحیح مسلم از « ابن مسعود » روایت گردیده است که « ارواح شهیدان در اندرونهایی پرندگان سبز رگند »و سعید بن منصور  از مکحول و او از پیامبر  صلی الله علیه وآله وصحبهو سلم خبر داده است:

«ارواح فرزندان مومنان،در دورنهای گنجشکانی بردرختی در بهشت هستند. یعنی بدنهایی به آنهاصورت دارند » و روایت ابن ماجه از ابن مسعود آن را تایید می کند :«ارواح شهیدان نزد خداوند متعال مانند پرندگان سبزی است ودر روایتی از کعب آمده است »

 

جایگاه ارواح پس از جدا شدن از ابدان:

آنچه که اخبار بر آن دلالت می کند این است که جایگاه ارواح پس از جدایی از ابدان مختلف است.  و جایگاه انبیاء (ع) در «اعلی علیین» است و اخرین کلمه ای که پیامبر به زبان می آورد«اللهم الرفیق ال علی » موید آنست و قرارگاه ارواح شهداء در بهشت است

+ نوشته شده توسط محمدرضاپور املشی در سه شنبه 31 فروردین1389 و ساعت 9:50 بعد از ظهر |
بر اساس مکتب پیامبران الهى با مرگ انسان روح آدمى از بدن جدا شده به عالم برزخ منتقل مى گرددو در آن سراى، به حیات خویش ادامه مى دهد. اگر از نیکان باشد به پاداش اعمال خوب خود در آن عالم متنعم مى شود و اگر از بدان باشد به کیفر کارهاى ناپسند خویش مى رسد، تا زمانى که قیامت شود طبق مکتب پیامبران (ص )،قضاى الهى بر این تعلق گرفته که روح بشر پس از مرگ ، دوباره به دنیا باز نگردد و زندگى جدیدى را در این جهان آغاز نکند،بلکه دربرزخ بماند تا قیامت شکل گرفته و به سراى جاودان آخرت منتقل شود. از ازقرون پیشین در هندوستان نظریه اى به نام تناسخ طرح شد که از عود مجدد ارواح و بازگشت مکررشان به دنیا سخن مى گفت . این نظریه با گذشت اعصار، رفته رفته توجه عده زیادى از مردم جهان را به خود جلب کرد، آن را یک امرواقعى پنداشتند و حتى کسانى به عنوان یک عقیده مذهبى به آن دل بستند. در خلال این مدت متمادى دانشمندان بزرگ این مطلب را مورد بحث و انتقاد قرار دادند و چندین دلیل بر بطلان آن اقامه نمودند. لازم به بیان است که طرفداران تناسخ معتقدند روح دو گروه به دنیا باز نمى گردد.اول آنان که در مسیر سعادت به کمال نهایی رسیده اند که پس از مرگ به کمال مطلق نایل مى آیند اینان کمبودى ندارند تا بخواهند دوباره به دنیا باز گردند و نقایص حیات گذشته خویش را باسعى و عمل         جبران کنند.دسته دوم آنان که در حد اعلاى شقاوت قرار دارند اینان نیز به دنیا باز نمى گردند زیرادر ایام زندگى آن چنان به انحراف گراییده و راه سعادت را به روى خود بسته اند که دچارسقوط ابدى گردیده و نمى توانند با عود به دنیا، گذشته ننگین خویش را جبران نمایند و به سعادت و کمال گر چه نسبى و محدود باشد برسند.ولى دسته سوم یعنی گروههاى متوسط که بین تکامل یافتگان سعادتمند و ساقط شدگان شقاوتمند هستند وقتى از دنیامى روند دوباره روحشان به دنیا باز مى گردد و به تناسب خلق و خوى متفاوتى که دارند با شکل هاى مختلف و گوناگون به دنیا عود مى نمایند از این رو براى هر شکلى نام مخصوصى گذاشته اند اگر به صورت انسان عود کند آن را «نسخ» مى نامند و اگر به صورت حیوان عود کند، «مسخ» مى گویند و اگر روح انسان در بناتات حلول کند، «فسخ» مى نامند واگر روح آدمى به جماد تعلق گیرد «رسخ» مى نامند باورمندان تناسخ عقیده دارند که در پاره اى از موارد، عود ارواح به دنیا براى جبران نقایص و به منظور استکمال نفس و نیل به مدارج عالى انسانى است                                    هم چنین مى گویند یکى از علل بازگشت ارواح به دنیا این است که خوبان درزندگى ، دوباره از پاداش اخلاق حمیده و اعمال پسنده خویش برخوردار گردند و بدان نیز کیفر خوى ناپسند و رفتارزشت خود را ببینند. چه بسا افرادى که با سجایاى انسانى زیست کرده و عمرشان به پاکى طى شده است اما همواره گرفتار محرومیت هاى گوناگون بوده و دوران حیاتشان با فقر و تنگدستى یا آلام و بیمارى سپرى گردیده است.اینان در زندگى بعد به پاداش اخلاق پسندیده خود نایل مى شوند و از نعمت رفاه و سلامت جسم برخوردار مى گردند. و چه بسیار افرادى که در زندگى پیشین داراى اخلاق زشت و رفتار ناپسند بوده اند و مردم از دست آنان رنجیده اند و از انواع نعمت ها بهره مند بوده اند ارواح اینان در زندگى بعد به تناسب اخلاقشان یا در پیکر حیوانات و حشرات تعلق مى گیرد، به صورت انسان هاى ناقص ، معلول ، بیمار و مطرود جامعه باز مى گردند و در هر صورت گرفتار عذاب روحى و جسمى هستند. اما اسلام ، بازگشت ارواح به دنیا براى انجام کارهاى خوب و به دست آوردن شرایط همزیستى با ارواح علیّه را قبول نداشته و قرآن صریحا آن را رد مى کند گناهکاران بى باک و متجرى تقاضاى حیات دوباره مى کنند و مى گویند پروردگارا فرمان ده ما را به دنیا باز گردانند شاید کارهاى نیکى را که در گذشته ترک کرده بودیم در حیات آینده انجام دهیم ونقایص پیشین را جبران کنیم ، پاسخ داده مى شود نه چنین است ، این کارى است ناشدنى و سخنى است بى اساس که گوینده خود مى گوید و به آن ترتیب اثر داده نمى شود و از پى مرگ اینان عالم برزخ است تا روزى که قیامت فرا رسد واز قبرها بر انگیخته شوند.تغییر شکل انسان هاى فاسد الاخلاق و گناهکار به تناسب ملکات نفسانى آنان یکى از صدهاعذاب عالم آخرت است و ربطى به دنیا ندارد در حالى که به نظر تناسخى ها براى قیام قیامت ، رسیدگى به حسابها، بهشت و دوزخ و خلاصه ثواب و عقاب عالم آخرت علتى باقى نمى ماند زیرا مى گویند اکثریت قریب به اتفاق نوع بشر پیوسته پس از مرگ به دنیا باز مى گردند و هر نوبت پاداش یا کیفر اعمال خویش را در همین دنیا مى بینند.چنین نظریه اى منافى با اساس تعالیم پیامبران خدا و بر خلاف ضرورت دین مقدس اسلام است و امامان شیعه صریحا آن را کفر خوانده اند. مأمون به حضرت رضا علیه السلام عرضه کرد درباره کسانى که قابل به تناسخ اند چه مى فرماید؟حضرت در پاسخ فرمود: کسى که تناسخ را بپذیرد و به آن عقیده داشته باشد به خداى تعالى کفر آورده و بهشت ودوزخ را غیر واقعى تلقى کرده است .  امام صادق علیه السلام نیز راجع به اهل تناسخ فرموده است:اینان پنداشته اند که نه بهشت و نه جهنمى است و نه برانگیختن و زنده شدن است . قیامت در نظر آنان عبارت از این است که روح از قالبى بیرون رود و در قالب دیگرى واردشود اگر در قالب اول نیکوکار بوده بازگشتن در قالبى خواهد بود برتر و نیکوتر در عالى ترین درجه دنیا و اگر بدکار یا نادان بود،در پیکر بعضى از چهار پایان زحمتکش و باربر که حیاتشان با رنج و زحمت طى مى شود، مستقر مى گردد یا در بدن پرندگان کوچک و بد قیافه اى که شبها پرواز مى کنند و به گورستان ها علاقه و انس دارند جاى مى گیرد.مسئله تناسخ وعود ارواح به دنیا نه فقط مخالف مکتب پیامبران الهى و موجب کفر به خدا و نفى معاد و انکار ثواب وعقاب عالم آخرت است بلکه از نظر علمى نیز دانشمندان و فلاسفه آن را مطرود و مردود شناخته و دلایلى بر ابطال آن آورده اند.صدر المتألهین شیرازى فیلسوف معروف مى گوید: «دانستى که نفس در اولین مرحلهء تکوین ، درجه اش درجه طبیعت است . سپس به تناسب حرکت استکمالى ماده ، ترقى مى کند تا از مرز نبات و حیوان بگذرد. بنابراین وقتى نفس درمرحله اى از قوه به فعلیت مى رسد هر چند آن فعلیت ناچیز باشد محال است دوباره به قوهء محض و استعداد صرف برگردد. به علاوه همان طور که قبلا اشاره شد صورت و ماده ، شىء واحدى هستند که داراى دو جهت فعل و قوه مى باشند و با هم مسیر حرکت استکمالى را مى پیمایند و در مقابل هر استعداد و قابلیت به فعلیت مخصوصى نایل مى شوند بنابراین محال است روحى که از حد نباتى و حیوانى گذشته به ماده منى و جنین بگیرد «اما بطلان تناسخ از این جهت است که وقتى نفس به تدبیر نطفه اى که آمادهء قبول تأثیر و تدبیر است اشتغال یافت وآفریدگار نفوس و صور، بر استحقاق طبیعى به آن نطفه افاضه نفس نمود اگر طبق نظر تناسخى ها نفس دگرى هم بر آن تعلق گیرد نتیجه آن مى شود که بدن داراى دو روح گردد و این غیر ممکن است زیرا محال است یک چیز داراى دو ذات یعنى دو نفس باشد چه بالوجدان ، هر فردى در خود فقط یک نفس احساس مى کند بنابراین تناسخ مطلقا ممتنع است.در قرآن مى فرماید: «کیف تکفرون بالله و کنتم امواتا فاحیاکم ثم یمتیکم ثم یحییکم ثم الیه ترجعون»  چگونه به خداوند کافر مى شوید در حالى که شما اجسام بى روحى بودید و او شما را زنده کرد، سپس شما رامى میراند و بار دیگر شما را زنده مى کند، سپس به سوى او باز مى گردید.این آیه از جمله آیات متعددى است که عقیده به تناسخ را صریحا نفى مى کند مى گوید. بعد از مرگ یک حیات بیش نیست و طبعا این حیات همان زندگى در رستاخیز و قیامت است و به تعبیر دیگر آیه مى گوید: شما مجموعا دو حیات و مرگ داشته و دارید نخست مرده بودید (در عالم موجودات بى جان قرار داشتید) خداوند شما را زنده کرد، سپس مى میراند و بار دیگر زنده مى کند اگر تناسخ صحیح بود، تعداد حیات و مرگ انسان بیش از دو حیات و مرگ بود بنابراین عقیده به تناسخ که گاهى نام آن را تغییر داده «عود ارواح» مى نامند از نظر قرآن باطل و بى اساس است.  عموم فرق اسلامى در این عقیده متفقند که روح پس از پایان این زندگى به بدن دیگرى در این جهان باز نمى گردد و دانشمندان شیعه و سنى با صراحت تمام عقیده تناسخ را که یکى از خرافات ادیان     باستانى«هند» است محکوم ساخته اند.تنها دسته کوچکى در این میان «تناسخیه» بودند که از این عقیده طرفدارى مى کردند و امروزه وجود ندارند منشأ این عقیده هندوها و منقولاتى است که عرب از فلسفه آن ها اقتباس کرده اند. این عقیده بیشتر در میان اقوامى طرفدار داشته که به رستاخیز و معاد آن چنان که ما ایمان داریم و قرآن تشریح مى کند، معتقد نبوده اند. دانشمندان و مورخان معتقدند زادگاه اصلى این عقیده کشور هند و چین بوده و ریشه آن در ادیان باستانى آنها وجود داشته و هم اکنون نیز موجود است. سپس از آنجا به میان اقوام و ملل دیگر نفوذ نموده است و به گفته شهرستانى نویسنده ملل و نحل این عقیده در غالب اقوام کم و بیش رخنه کرده است . احترامى که هم اکنون هندوها براى حیوانات قائل هستند تا حدودى مربوط به همین عقیده است .
+ نوشته شده توسط محمدرضاپور املشی در سه شنبه 31 فروردین1389 و ساعت 9:40 بعد از ظهر |

١- آيا ميدانيد ؟ روح يک حقيقت انکار ناپذير در بدن انسان و همه جانداران است زيرا تا زمانی که روح در قالب جای دارد اگر اضافه از صدها سال بر انسان بگذرد اعضا و اندام متلاشی نشوند ولی همينکه روح از بدن برآمد به ظرف يک هفته همه جسم پوسيده و از بين ميرود.

٢- آيا ميدانيد ؟ که موجوديت روح در بدن به حکم موجوديت برق در ماشين آلات است. گرچه ظاهراً هر پرزه به ذات خود فعال ديده می شود و خود برق به نظر نمی رسد، اين چنين از برکت روح جوارح و همه اعضا فعال اند اما خود آنر به سادگی نميتوان ديد و حتی نمی شايد فهميد.

٣- آيا ميدانيد ؟ انسان ها با اشخاص ضعيف و مريض، چقدر که ناتوان هم باشند به خوبی ميل در خويش به بود و باش با وی به شبها و مدتها دارند ولی همينکه روح از بدن او مفارقت کرد، گرچه آن شخص بهترين دوستش باشد بازهم نمی خواهد با وی اضافه از يک شب و يا کمتر از آن وقت را بگذارند.

٤- آيا ميدانيد ؟ ازين واقعيت چه حقيقت روشن می شود؟

آری، به ما نشان ميدهد که علاقه وارتباط اشخاص با همديگر از نگاه روح است، چون روح در کالبد نباشد انسانهای زنده ديگر ميل تماس و بود و باش را با او ندارند اين بی ميلی واضح ميگردد که ارتباط ابدان با همديگر به اثر روح است.

٥- آيا ميدانيد ؟ که روح انسان از جنس ارواح غيره جانداران نبوده بلکه بنابر نسبت که حضرت وی تعالی جل جلاله در القای آن به ذات خويش کرده می فرمايد:

«وَنَفَختُ فِيهِ مِن رُّوحِی .ص/٧٢

ترجمه : دميدم در کالبد انسان از حضرت خود چيزی را به نام روح.

لذا دارای شرافت و مزيت خاص گرديده که از برکت آن اين همه تصرفات را در فلک خود يافته و لايق عقل منکشف گشته و از دولت سرای: « وَعَلَّمَ اَدَمَ الاَسمَاءَ کُلَّهَا » مستفيد گرديده است.

ترجمه : آموختم به آدم عليه السلام اسرار اشيا را همگی. (بقره/٣٠) وَالاَموَاتِ المُسلِمينَ.

ترجمه : می خواهم رسيدن خودها را به لطف و کرم تو ای خدای عظيم (ارزانی کن) اين توفيق را به من و همه همکاران و مؤمنان و کسانی که زنده و يا مرده اند از اهل اسلام.

١١- آيا ميدانيد ؟ چقدر که قوای روحانی پاک و بی غش باشد، به همان اندازه موجودان عالم ارواح به آن آميزش و تماس بيشتر گيرند. از آنجا که اصحاب رسول عليه السلام به ايمان کامل اسلام را پذيرفتند لذا با قبول هر گونه تکاليف به صرف مال و جان و هجرت را با ترک کيش هزاران ساله بت پرستی به طيب خاطر پذيرفتند، به کمک شان می رسيدند :بناءً ملائک عنداللفرصت کما قوله تعالی

٦- آيا ميدانيد ؟ که تفاوت روح انسان به مثل جنس های مشابه دارای ارزش عالی در اشيا است مثلا: همه سنگها ارزش يک مثقال لاجورد يا فيروزه و يا زمرد و يا غيره احجار قيمتی را ندارند.

٧- آيا ميدانيد ؟ اين چنين در بين معادن، همه فلزات به مقام طلا قيمتدار نيست و در بين نباتات همه شان خاصيت و کيفيت ترياک و امثال آن را دارا نيستند، با غيره تفاوت های چشمگير که در اشيا می بينند هکذا روح انسان با روح ديگر جانداران تفاوت کامل دارد. بايد متذکر شد که در بين جانداران کره ما گويا روح انسان ارزش و مقام و موقف جداگانه و خاص را دارا است.

٨- آيا ميدانيد ؟ که تفاوت روح بشر با ملک از ابتدای فطرت هيچ نيست، ازينرو طفل کافر و مؤمن در صورت قبل از بلوغ واصل به جنت و لقای خدای متعال در آنجا گردند، به اين تفاوت که اولاد مسلمان و موحدين بنابر شرافت ابوين شان محترم بوده و حتی بعضاً شفيع آنها شوند و اما اولاد کفار بقسم خدمهء مؤمنين در آنجا قرار احاديث وارده جايگزين گردند.

٩- آيا ميدانيد ؟ که اولين مرتبهء روح انسان و وصول عامه بشر موحد به حضور خدای اکبر مساوی جايگهء باشد که برای ملک ميسر است اما بالاتر از آن در طلب قرب ذات اقدس کبريايی او جل جلاله لازم دارد که به نيروی اتم نفس مطمئنه بايد عروج کرد، تا به شرافت اين دولت متوصل گردد و اين عروج، اشراف ملک را ميسر نباشد.

١٠- آيا ميدانيد ؟ چنانچه طياره ها، راکت و غيره اشيا پرواز کنندهء مصنوعات دست بشر چطور که در حال خروج از فضا نيازمند اتم است که بايد به ماورای جو سفر کرده و از کرات ديگر به ما خبر دهی نمايد اين چنين هرگاه بخواهيم شرفياب قرب حضور گرديم لازم دارد تا به استفاده از نيروی اتم نفس مطمئنه طی مراحل نموده و قرب کامل را به حضرت کبريای او جل جلاله مِنَ الاَحيَاءِ حاصل داريم. »وَنَرجُوا وُصُولَّهَا بِمَنِهِ وَ فَضلِهِ الکَريمُ لِیَّ وَ لِکُلِ المَعَاوِنِينَ وَالمُؤمِنِين اَن يُّمِدَّکُم رَبُِکُم بِثَلًثًةِ اَلاَفٍ مِّنَ المَلًئِکًةِ مُنزَلِين»  آل عمران/١٢٤

ترجمه : معاونت کرديم شما را (اصحاب رسول اکرم صلی الله عليه وسلم را در غزوهء بدر) به سه هزار مردان جنگی از ملايکه و غيره جاها.

١٢- آيا ميدانيد ؟ از صفائيت روح است که اطفال شير خوار به اوايل ماههای عمر در حالی که هيچ نمی دانند گاهی به طور عجيب از آنها سيمای خنده و حالت آن ديده می شود و اين درست فرصت است که ملک با او آميزش کرده و بی اختيار او را از فرط خوشحالی می خنداند.

١٣- آيا ميدانيد ؟ که اشخاص کاشف القبور يا برخی کاشف القلوبها به استفاده از همين حالات قوای روحانی، می توانند حالات خوشی و يا غيره اوضاع مرده را دريابند و از برکت قدرت روحانی اين دولت را به دست آورند.

١٤- آيا ميدانيد ؟ حقيقت اينست که روح خود را در وسط جسد خويش و شخص مرده يا مقبره او قرار ميدهند مانند مقناطيسی که در بين دو توتهء آهن پاره، مساويانه قرار گيرد به هر دوی آن اثر جاذبهء برقی موجود شود. اين چنين به اين دو جسد اثر روح پيدا واز پرتو آن که در جسد متوفی چه حال است درک اجمالی به جسد شخص زنده حاصل گردد.

15-آيا ميدانيد ؟ که پاره يی از تأثير خوابهای به نام خواب مقناطيسی يا هيپنوتيزم به ذات خود ازين عمل خبر ميدهد ولی نه از راه رياضت کافی، بلکه از اصل معکوس آن که در تکامل قوای روحی بعضاً عوض موکلان عالم قدس از ارواح خبيثه (شياطين) امداد جسته موکَل برآرند و اين نوعی از سحر باشد که نتيجه اش کمی علاقه با خدا جل جلاله و برای دريافت نام به خويش از آزار مردم کوتاهی نکنند و اکثراً در نهايت به ارتداد گرايند. نعوذ بالله .

6)-رشد در قبر

با توجه به نظريه روانشناسان كه رشد انسان را تا هنگام مرگ مى دانند، آيا انسان پس از مرگ در برزخ و بهشت‌، به كمال خواهد رسيد؟ به چه صورت‌؟ با توجه به جسمانى بودن معاد، آيا رشد تنها شناختى است يا خير؟ در صورت مثبت بودن جواب‌، رشد با توجه به ابعاد جسمى ، ذهنى و اجتماعى و اخلاقى آن چگونه خواهد بود؟ اصلاً چرا در آن دنيا نياز به رشد است‌؟

پاسخ:

پيش ار پاسخ ذكر اين نكته شايسته است كه معاد از نظر بيشتر دانشمندان اسلامى و بر اساس آيات و روايات هم جسمانى و هم روحانى است‌.

در برزخ نيز روح انسان پس از جدا شدن از تن‌، در قالب مثالى خود قرار مى گيرد.

نكته ديگر اينكه "رشد" معانى متفاوتى دارد. در اين نوشتار با توجه به سير انسان به سوى خدا در دنيا و آخرت از واژه "تكامل‌" استفاده شده است‌.

آيات (ق‌، 15) و روايات گوياى اين حقيقت است كه حركت و كمال در عوالم بالاتر از دنيا نيز وجود دارد. حتى خود انتقال از عالم دنيا به برزخ و از برزخ به عالم حشر، و اولين عالم از عوالم حشر به جاى خود يك تحول و سرفصلى از حركت كلى تكامل مى باشد؛ به عبارت ديگر: انسان از دو بعد بدن مادى و روح تشكيل شده است‌. اين دو در هيچ نشئه‌اى از هم ديگر جدا نيستند ـ هر چند تفاوت‌هاى اندكى سه عالم دنيا، برزخ و آخرت با يك‌ديگر دارند ـ ماده براساس قواعد فلسفى ملازم با حركت و از قوه به فعليت درآمدن است كه اين خود نوعى رشد و تكامل براى او محسوب مى شود. بنابراين در هر سه عالم بدن مادى و در كنار آن روح انسان به حركت و تكامل خود ادامه مى دهند؛ منتها بايد توجه داشت كه مسير صعود به سوى خداوند، نسبت به نظام‌هاى عوالم گوناگون‌، مختلف خواهد بود. مسير در نظام دنيوى همين تكاليف شرعيه است كه انسان بايد خود را با آن منطبق سازد؛ اما وقتى به برزخ و قيامت منتقل شديم در آن جا نظام و احكام ديگرى است‌.

 

 

چرايى تكامل 

احكام وآثار برزخ و قيامت با دنيا بسيار متفاوت است‌. انسان اگر بخواهد در سير خود به سوى خدا و لقاى حضرت حق به عوالم ديگر وارد شده و آن مراحل را طى كند بايد هم روحش متحول گشته‌، يك سلسله رنگ‌ها و معيارها را از دست داده‌، تكامل يافته و متناسب با آن عوالم و موازين آن‌ها شود، و هم جسمش با حركت و تحول خود خصوصيات و آثار عالم مادى را رها ساخته و با كسب يك سلسله از احكام و قوانين عالم بالا متناسب با آن‌ها گردد.

اگر در اوصاف‌، احكام و آثار عوالم ديگر در روايات دقت و تأمل كنيم‌، برخى روايات مى گويند كه انسان در بهشت پير نمى شود، مريض نمى گردد، غذايش غير غذاى اين‌جا است‌، خواستش غير از خواست اين دنيا است‌، يا آياتى داريم كه به صراحت مى فرمايند: انسان در جهنم مى سوزد ولى خاكستر نمى شود، (نسأ، 56) بدن بايد چگونه باشد كه بسوزد ولى خاكستر نشود؟ اين گونه آيات و روايات به روشنى حاكى از اين سنت الهى است كه هم روح و هم جسم بايد متحول و متكامل شده تا قابليت احكام و آثار آن عوالم را بيابند.

چگونگى تكامل 

انسان با توجه به اينكه از دو بعد جسم و روح تشكيل شده و پس از مرگ در دو عالم برزخ و قيامت كه با هم متفاوتند وارد مى شود، در هر مرحله تكامل خاص خود دارد.

تحول بدن 

پس از جدا شدن روح از بدن‌، بدن در نظام مادى در شرايط جديدى قرار گرفته و مبدل به خاك مى گردد، اين بدن به صورت ذرات در آمده و در نظام مادى باقى مى ماند تا هنگامى كه نظام مادى در اوايل  قيامت و حشر شروع به تحول كلى كرده‌، حركت جديدى را آغاز كند. بدن نيز مانند ساير ذرات روى زمين تغيير متناسب با آن جهان را مى يابد.ذرات بدن پس از اين تحول اساسى و زوال و هلاك وجود قبلى و ظهور وجود حقيقى ، به صورت بدن در آمده‌، با روح متحد گشته و در پيشگاه حق در اول حشر قرار مى گيرد. بديهى است كه جسم آن دنيا نواقص و عيوب اين دنيا را ندارد و تحولى متناسب با آن دنيا دارد. برخى آيه 8 سوره "يس‌" را دليلى بر اين امر دانسته‌اند.(ر. ك‌: منشور جاويد، آيه الله جعفر سبحانى ، ج 9، ص 154، انتشارات سيدالشهدأ.)

تكامل روح 

روح از مجردات است و در تعلق به بدن از عالم بالا سير نزولى داشته‌، مرحله به مرحله تا رسيدن به تن انسان تنزل‌هاى زيادى را پشت سر مى گذارد. روح با پشت سر گذاشتن اين تنزلات چهره واقعى خود را از دست داده و بخشى از كمالات وجودى او زير حجاب‌هاى متعددى قرار مى گيرد. آيه شريفه‌: "فَإِذَا سَوَّيتُه‌ُو وَ نَفَخْت‌ُ فِيه‌ِ مِن رُّوحِى " (ص‌، 72) بيان‌گر اين سير نزولى روح است‌.

                        از منازل‌هاى جانش ياد داد                             وز سفرهاى روانش ياد داد

                     و ز زمانى كز زمانى خالى بده‌ست              ‌ وز مقام قدس كه اجلالى بده‌ست 

روح در برگشت خود به سوى حق در هر عالمى از عوالم به مرتبه‌اى از مراتب وجودى و ذاتى خود و به صورتى از صورت‌هاى اصلى خود نايل مى گردد و اين همان تكامل روح است كه براى ورود به عوالم بالاتر و آماده شدن براى پذيرش احكام‌، آثار، قوانين و سنن آن‌ها لازم و ضرورى مى باشد.

تكامل برزخي 

روح پس از جدا شدن از تن‌، به جهان برزخ وارد مى شود، و حركت آدمى در دنيا را تداوم ميدهد. روح در جهان برزخ در جهت سير به خداى متعال حركت مى كند و عيب‌ها و نقصها را از دست داده‌، با كسب كمالات و قابليت‌ها و خصوصيات جديد لياقت ورود به عالم حشر را پيدا مى كند.(عروج روح‌، محمد شجاعى ، ص 122، مؤسسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر.)

تكامل در قيامت 

با تحقق مرگ برزخى (نفخ صور اول‌) ارواح از نظام برزخ به بالاتر وارد مى گردند كه اين انتقال خود، در حركت صعودى به سوى حضرت حق‌، يك تحول تكاملى بزرگ براى روح است‌. همچنين پس از ورود روح به عالم اول از عوالم قيامت و پيوند آن با بدن‌، منازل‌، مواقف و سر فصل هايى در پيش روى انسان قرار مى گيرد كه هر يك به جاى خود يك رويداد بزرگ تكاملى است‌؛ چرا كه با هر انتقالى ، انسان به صورت اصلى خود، نزديك شده و به كمالات از دست رفته خود هنگام سير نزولى ، نائل گشته و به تدريج سعه،وجودى خود را يافته و متناسب عالم قرب مى شود.

آيات و روايات نيز گوياى حركت و تكامل در حشر و عوالم پس از آن است‌:

"إِن‌َّ الَّذِين‌َ يشْتَرُون‌َ بِعَهْدِ اللَّه‌ِ وَأَيمَـَنِهِم‌ْ ثَمَنًا قَلِيلاً أُوْلَغ‌كَ لاَ  خَلَـَق‌َ لَهُم‌ْ فِى الاْ ?َخِرَه‌ِ وَلاَ  يكَلِّمُهُم‌ُ اللَّه‌ُ وَلاَ  ينظُرُ إِلَيهِم‌ْ يوْم‌َ الْقِيـَمَه‌ِ وَلاَ  يزَكِّيهِم‌ْ وَلَهُم‌ْ عَذَاب‌ٌ أَلِيم‌ٌ ؛(آل عمران‌،77)

كسانى كه عهد و پيمان خدا و سوگندهاى خود را به بهاى ناچيز مى فروشند، آنان را در آخرت ]از سعادت‌هاى اخروى [ بهره‌اى نيست‌؛ و خداى ]متعال‌[ روز قيامت با آنان سخن نمى گويد و به ]نظر رحمت به‌[ ايشان نمى نگرد و ]آن‌هارا[ پاكشان نمى گرداند و عذابى دردناك حواهند داشت‌."

جمله " و پاكشان نمى گرداند" در اين آيه مفهوم خاصى دارد. اين جمله حكايت‌گر اين حقيقت است كه انسان‌هايى كه در صراط مستقيم عبوديت بوده و مورد نظر حق مى باشد، در حشر و در مواقف و عوالم آن‌، مشمول تزكيه حضرت حق بوده‌، خداوند آنان را از ناپاكى ها پاك ساخته و آنان را از آن‌چه كه روى چهره اصلى انسان قرار گرفته و از بسيارى از حقايق محجوبشان كرده‌، تزكيه و تطهير مى كند. پس اين آيه به روشنى مى گويد كه تزكيه در عالم قيامت هست‌؛ و نيز نك‌: بقره‌، 174؛ نسأ، 175)(ر. ك‌: قيام قيامت‌، استاد محمد شجاعى ، مقدمه و تدوين‌: محمدرضا كاشفى ، ص 101،119،مؤسسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر.)
+ نوشته شده توسط محمدرضاپور املشی در سه شنبه 31 فروردین1389 و ساعت 9:30 بعد از ظهر |

انسان موجودی است دو ساحتی که یک ساحت آن جسم او می‌باشد که با چشم آن را می‌بینیم یعنی صورت ظاهریش و ساحت دیگر، روح وی می‌باشد که چون مادی نیست با چشم نمی‌توان آن را دید، اما این دو بعد انسان بطور کامل مستقل از هم نبوده بلکه تاثیر متقابلی دارند یعنی همچنانکه انسان وقتی از نظر بدنی مریض می‌شود، از نظر روحی نیز احساس خستگی می‌کند و بر عکس وقتی که از نظر روحی دچار مشکل می‌شود.، از نگاه کردن به صورتش می‌توان فهمید، ولی یک سوال اساسی هست و آن اینکه از بین دو بعد انسان، کدامیک نقش اصلی را بازی می‌کند. روح انسان یا جسمش؟

 

نظرات متعددی را مکاتب مختلف داده‌اند که در اینجا به بیان دو دیدگاه مادیون و دیدگاه اسلامی خواهیم پرداخت.

دیدگاه مادیون

چون در این دیدگاه، انسان و زندگی را فقط مادی باور دارند و هر آنچه که خارج از ماده بوده و عقل راهی برای شناختش نداشته باشد و با عقل وی جور در نیاید؛ قبول ندارند، حقیقت انسان را همین جسم وی دانسته و اصلا برای روح وی ارزشی قائل نبوده و حتی وجود روح را در انسان، قبول ندارند، بر این اساس، آنها چون اصالت را به جسم می‌دهند، نهایت سعی خود را در بهره بردن از این زندگی مادی به کار می‌برند و چه بسا برای رسیدن به این هدفشان، حق هزاران افراد دیگر را پایمال می‌کنند.

دیدگاه اسلامی

اما از دیدگاه اسلامی، انسان دارای حقیقتی است مرکب از جسم و روح، که جسم انسان با مرگش از بین می‌رود اما روح وی که حقیقت اصلی وی را تشکیل می‌دهد در جهتی دیگر به زندگی ادامه می‌دهد.

روح در قرآن

در قرآن آیات متعددی به این واقعیت اشاره داشته از جمله در سوره مومنون پس از بیان مراحل جسمانی خلقتش که ابتدا به صورت نطفه و پس به صورت علقه و پس از آن بصورت مضغه در می‌آید؛ می‌فرماید ما به او خلقتی تازه بخشیدیم و در وی روح دمیدیم، که این قسمت دوم ناظر به بعد روحی انسان می‌باشد.

در سری دیگری از آیات قرآن، از مرگ انسان با توفی یاد می‌کند و در آیه یازدهم سوره سجده می‌فرماید که « بگو فرشته مرگ که بر شما گمارده شده شما را به تمام و کمال (یتوفاکم) دریافت می‌کند، پس به سوی پروردگارتان باز خواهید گشت.»

با توجه به آیه یاد شده و لفظ کلمه توفی که به معنی تمام و کامل دریافت کردن چیزی است، به ما می‌فهماند که آنچه که به صورت کامل از انسان گرفته می‌شود روح اوست چون همگان می‌دانیم که شخص مرده در پیش ماست و ما او را با دست خودمان در خاک پنهان می‌کنیم، پس آنچه که در موقع مرگ بوسیله فرشته الهی به صورت کامل گرفته می‌شود همان روح انسان است، که در واقع حقیقت واقعی اوست، اگر به این نقطه نیز توجه داشته باشیم که سجده فرشتگان بر انسان پس از دمیده شدن روح و جسم وی بوده، همگان بیانگر یک مطلب است و آن اینکه حقیقیت انسانی همان روح وی می‌باشد که بنا بر حکمت الهی مدتی در جسم انسانی مسم انسانی مسکن گزیده و این وجود جسمی وی ارزشی جز به اندازه وسیله‌‌، ندارد. لازم به یادآوری است که این اعتقاد نه تنها در بین یکتاپرستان وجود دارد حتی فیلسوفان بزرگی مانند سقراط و افلاطون نیز به زندگی روح پس از مرگ انسان معتقد بودند یعنی حقیقت انسان را روح وی می‌دانستند نه جسمش.

دلایلی زندگی روح پس از مرگ انسان

اما سوال اینجاست که به چه دلیل روح با از بین رفتن جسم نابود نمی‌شود و به زندگیش ادامه می‌دهد، فیلسوفان در این زمینه معتقدند که روح یک موجود غیر مادی و مجرد می‌باشد که زندگی و موجودیتش عامل دیگری غیر از جسم انسان می‌باشد و تا بوجود آورنده روح وجود داشته باشد خود روح نیز وجود خواهد داشت، مانند نور خورشید که بر روی دیواری تابیده است، سوال اینجاست که آیا با خراب شدن، دیوار، نور خورشید نیز از بین می‌رود، جواب منفی است. چون دیوار سبب بوجود آمدن نور خورشید نیست که با شکستن دیوار، نور نیز از بین رود که رابطه جسم و روح نیز همین رابطه است یعنی روح به منزله نور خورشید و جسم به منزله دیوار.

 

و اینکه دو چیز از بین می‌رود یکی موجودی که از ترکیب چند چیز بوجود آمده باشد مانند گیاه که از ترکیب آب و خاک و نور خورشید و غیره بوجود می‌آید پس اگر به گیاهی نور نرسد یا آب کافی برایش نباشد یا خاک نامرغوب شود آن گیاه از بین خواهد رفت، دوم اینکه عاملی که باعث بوجود آمدن آن شده از بین رود مثلا آب بوسیله آتش گرم می‌شود. حال اگر آتش را از آب جدا کنیم، آب حرارت خود را از دست می‌دهد در حالیکه روح یک موجود مجرد است نه مادی تا از ترکیب اجزا مختلف بوجود بیاید و ثانیا بوجود آورنده روح خداوند است که ابدی می‌باشد و از بین نمی‌رود پس بنابراین دلایل روح که حقیقت انسانی است از بین نمی‌رود.

علم حضوری به خود

علاوه بر دلایل فلسفی و عقلی که به آنها اشاره‌ای گذرا کردیم ما از وجود برخی قرینه‌ها در زندگیمان نیز پی به اصالت روحمان نسبت به جسم پی برده‌ایم هر چند که در زبان اقرار نکنیم که آنها عبارتند از:

•          آگاهی ما از بدن و اعضاء خودمان بوسیله احساس صورت می‌گیرد به عنوان نونه ما با حس چشایی، انواع طعمها را حس می‌کنیم و بوسیله حس لامسه، اجسام را،

در حالیکه آگاهی ما نسبت به اصل وجودیمان که از ان با عنوان من یاد می‌کنیم بوسیله هیچکدام از احساسمان درک نمی‌کنیم بلکه به آن علم حضوری داریم که احساس کوچکترین نقش در آن ندارد.

•          ما همواره هر چیز منتسب به خود را به «من» اضافه می‌کنیم و می‌گوییم دست من، پای من، قلب من، که با کمی توجه به این نتیجه می‌رسیم که «من» حقیقتی غیر از وجود جسمانی ماست که وجود جسمی خود را به آن نسبت می‌دهیم.

 

•          علاوه بر آن ما تمام کارهایی را که آنها را انجام می‌دهیم با به من نسبت می‌دهیم و می‌گوییم که من اینکار را کردم، من فکر می‌کنم، من می‌بینم.

که اینها همه نشانگر این مطلب است که «من» وجودی نیست که وابسته به جسم باشد بلکه «من» وجودی غیر مادی است که همه داشته‌های من مانند وجود جسمی‌ام و همه کارهایم وابسته به اوست، که آن نیز همان روح انسانی است ؛ پس با توجه به مطالب گفته شده حقیقت انسانی ، روح وی می‌باشد نه جسمش.
+ نوشته شده توسط محمدرضاپور املشی در دوشنبه 30 فروردین1389 و ساعت 11:25 بعد از ظهر |

برخلاف نظر معتزله، بسیاری از متکلمین اهل سنت و جماعت، روح را جوهر (ونه عرض) و یک واقعیت غیر قابل تقسیم می دانند و دلائلی بر این معنا اقامه کرده اند .

عقیده برخی از متکلمین از برادران اهل سنت و جماعت درباره روح و حقیقت آن، این است که: «روح و عقل از موجودات واقعی در عالم خلقت بوده، امر عرضی نیستند، برخلاف آنچه فرقه «معتزله » از متکلمین اهل سنت و غیر آنها گمان کرده اند و نیز روح و عقل از صفات حسنه و قبیحه، زیادی و کمی را می پذیرند، همان طور که بینائی چشم انسان، کم نوری و پرده پوشی و آفتاب، انکساف را غزالی یکی از متکلمین بزرگ اهل سنت و جماعت می گوید: «حقیقت روح از قبیل جسم نیست که حلول در بدن کرده باشد . (مانند داخل شدن آب در ظرفی) و باز روح از قبیل عرض نیست که داخل در قلب و مغز شده باشد (مثل حلول علم در عالم) بلکه روح از قبیل جوهر است برای اینکه خودش را و خالقش را می شناسد و معقولات را درک می کند و به اتفاق تمام عقلا، روح جزء لا یتجزی است و قابل تقسیم و تجزیه نیست حتی استعمال لفظ جزء در مورد حقیقت روح سزاوار نیست زیرا که جزء نسبت به کل داده شده و در مورد روح و حقیقت آن کلی وجود ندارد مگر اینکه گوینده آن کلام به قول خودش اراده این نحو جزء کند که واحد جزء عدد 10 می باشد» .

سپس چنین ادامه می دهد:

«اگر در انسانیت انسان همه آنچه را که قوام بدن انسان به آن متوقف است جمع بکنی روح نیز یکی از موارد آن بشمار می رود . روح نه داخل در بدن بوده، (مثل سایر اعضاء و جوارح) و نه خارج از آن و نه روح جدا از بدن بوده و نه متصل به آن، بلکه حقیقت روح به ملاحظه دانش از حلول در یک محلی و اتصال به اجسام، منزه می باشد و دارای جهت و مکان خاصی در بدن نیست ... پس ارواح نزد ما انسانها اجسام لطیف غیرمادی هستند . بخلاف عقیده فلاسفه، حال که روح یک موجود غیر مادی است پس او موجودی لطیف و نورانی و غیرقابل انحلال و در عین حال در تمام اعضاء و جوارح بدن انسانها جاری و ساری است و روح به ملاحظه ذاتش دارای هستی است، زیرا او قادر است که بدن و اعضاء بدن را حرکت بدهد» .

پس روح جوهری است علوی و آسمانی که در شان آن آیه: «... قل الروح من امر ربی ». «... روح از عالم امر پروردگار می باشد» . نازل شده است یعنی او به امر پروردگار موجود گشته، امری که در غیر مادیات به کار می رود پس وجود او زمانی است نه به صورت خلق که در مادیات به کار برده می شود پس وجود او آنی است و بامر پروردگار موجود گشته و جسم و بدن همراه او به نحو خلق و موجود مادی پدید آمده است، چنانکه خداوند تبارک و تعالی در قرآن مجید می فرماید: «و من آیاته الی القوم السماء و الارض بامره ر» «از نشانه های اوست که آسمان و زمین به فرمان خدا برپا است » . و نیز آیه مبارکه: «... الشمس و القمر و النجوم مسخرات بامره ...» «خداوند، خورشید و ماه و ستارگان را آفرید که مسخر فرمان او هستند» .

نظریه فخر رازی

امام فخر رازی در کتاب خود: «النفس و الروح و شرح قوامها» تحت عنوان: «البحث عن ماهیة جوهر النفس » . در حدود هفت دلیل و حجت اقامه می کند که روح و نفس انسانی مادی نبوده، حقیقت آن از قبیل جسم و بدن نمی باشد .

از جمله می نویسد: بدانکه آنچه انسان هنگامی که می گوید: «من آمدم، من شنیدم و من فهمیدم و من انجام دادم و ... مراد او این بدن جسمی و مادی نیست زیرا دلیل عقلی و نقلی برای این کار فراوان است ». سپس شروع می کند به بیان دلائلی روشن از آیات قرآن برای اثبات اینکه روح و نفس انسانی عبارت از جسم و بدن نبوده، مادی نمی باشد:

دلیل اول: مشتمل بر چند آیه شامل بر صفات شهدا و صفات معذبین .

الف: «و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون ...» «ای پیامبر! هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند مردگانند بلکه آنان زنده اند و نزد پرودگارشان روزی داده می شوند» .

ب: «... النار یعرضون علیها غدوا و عشیا ...» درباره صفت معذبین خداوند می فرماید: «کافران هر صبح و شام بر عذاب آتش عرضه می شوند» .

ج: «مما خطیئاتهم اغرقوا فادخلوا نارا» «آری سرانجام، همگی به خاطر گناه هایشان غرق شدند» .

بدیهی است در این آیات اشاره به انسانی است که بعد از موت این بدن، باقی بوده و رنج و عذاب را ادراک می کند و معلوم است که این بدن بعد از موت، دیگر حیات نداشته و به هنگام زنده شدن برای روز رستاخیز اجزاء و اعضای دیگری غیر از این اجزاء بدن، همراه نفس و روح می باشد . غیر از این آیات، آیات دیگری از قبیل «... اخرجوا انفسکم ...» یعنی هنگامی که فرشتگان به ظالمان می گویند: «جان خود را خارج سازید ...» .

و آیه: «یا ایتها النفس المطمئنة ارجعی الی ربک راضیة مرضیة »  یعنی خطاب به نفس، خداوند می فرماید: «بسوی پروردگارت بازگرد در حالی که هم تو از او خشنودی و هم او از تو خشنود است » .

و نیز آیه: «... حتی اذا جاء احدکم الموت توفته رسلنا و هم لا یفرطون ثم ردوا الی الله مولاهم الحق ...» «... خداوند بر شما مراقبانی می گمارد تا زمانی که یکی از شما را مرگ فرا رسد در این موقع فرستادگان ما، جان او را می گیرند و آنها در نگاه داری حساب عمر و اعمال بندگان کوتاهی نمی کنند» .

و آیات دیگر از قبیل: «ثم انشاناه خلقا آخر فتبارک الله احسن الخالقین » «نطفه را به صورت علقه و علقه را به صورت مضغه و مضغه را به صورت استخوانهائی درآوردیم و بر استخوانها گوشت پوشاندیم سپس آنرا آفرینش تازه ای ساختیم پس بزرگ ست خدائی که بهترین آفرینندگان است » .

و غیر از اینها از آیات که همه آنها دلیل بر این است که نفس انسان غیر از بدن و جسم مادی است قرآن در سوره سجده پس از آیه نهم، اعتراض برخی از مشرکان را درباره امکان بازگشت به حیات مجدد نقل می کند و می گوید: «... و قالوا ااذا اضللنا فی الارض اننا لفی خلق جدید» یعنی «کافران می گویند: «اگر ما مردیم و اجزای بدن ما در جهان پخش و گم گشت آیا ما دارای آفرینش مجدد خواهیم بود؟» . آنگاه قرآن در پاسخ این سؤال و اعتراض می فرماید: «بل هم للقاء ربهم کافرون » . «آنان به لقاء پروردگار خود کفر می ورزند» . و نیز می فرماید: «... قل یتوفاکم ملک الموت الذی وکل بکم ثم الی ربکم ترجعون » «بگو ای پیامبر: فرشته مرگ که بر شما مامور شده (روح) شما را می گیرد سپس شما را به سوی پروردگارتان باز می گرداند» .

زیرا مراد از توفی در آیه گذشته میراندن نیست بلکه قبض و اخذ و گرفتن است و این لفظ در این آیه و در آیات متعددی در قرآن در این معنا به کار رفته و مفاد آن با مراجعه به موارد این لفظ در آیات روشن می گردد به این معنی که بدنهای شما در جهان ماده و دنیا پخش و گم می گردد ولی آنچه واقعیت شما را تشکیل می دهد حقیقت شما و آن همان روح شماهاست که پیش خداوند محفوظ می باشد و فرشته مرگ که بر شما گذارده شده است آنرا می گیرد و در اختیار ما قرار می دهد و هر موقع که آنرا به جهان ماده بازگردانیم همان باشد که در آغاز بود .

پس معلوم می شود که واقعیت انسانها همان روح آنها است که فرشته می گیرد و اگر واقعیت انسانها چیز دیگری بود صحیح نبود بفرماید: یتوفاکم یعنی «شما را خداوند قبض می کند» .

و باز از آیه مبارکه زیر: «و لا تکونوا کالذین نسوا الله فانساهم انفسهم اولئک هم الفاسقون » یعنی: «مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند و آنگاه خدا آنها را به خودفراموشی دچار کرد، آنان گروه فاسق می باشند» استفاده می شود یعنی مراد از کلمه «انفسهم » در آیه بالا و مقصود از این خود و خویشتن، جسم و تن و لذایذ جسمان نیست زیرا گروه فاسق غیر از اطاعت خدا آنچه را هرگز فراموش نمی کنند، تن است بلکه جزء به تن پروری و غور در لذائذ مادی به چیزی نمی اندیشند پس مقصود از خود و خویشتن در آیه همان روح است که حقیقت «من » و «او» و «خود» و «خویشتن » است پس روح با فنای جسد فانی نمی گردد و آن جوهر است نه عرض و اهل تحقیق برآنند که نحوه تعلق روح به بدن به گونه جزئیت و حلول نمی باشد بلکه نحوه تعلق روح به بدن نحوه تدبیر و تصرف است یعنی روح همراه جسد است تا آنرا اداره و در آن تصرف نماید و اکثر متکلمین امامیه مانند شیخ مفید (ره) و «بنی نوبخت » و محقق طوسی و علامه و از اشاعره «راغب اصفهانی » و ابوحامد غزالی بر این عقیده اند . استقلال روح، از نظر روایات شیعی

از امام باقر علیه السلام در تفسیر آیه: «الله یتوفی الانفس حین موتها ...» «خداوند روح را هنگام مرگ و در حال خواب دریافت می دارد و آنکه مرگش نرسیده دوباره به بدنش برمی گرداند تا گاهی که مرگش فرا رسد» . آمده که فرمود: چون یکی به خواب می رود روح (حیوانی) او در بدنش می ماند و میان آندو رابطه ای مانند شعاع خورشید برقرار می باشد»

از امیرالمؤمنین علی (ع) روایت شده که جسم را شش حالت است: صحت، مرض، مرگ، زندگی، خواب، بیداری و همچنین روح نیز دارای چنین حالاتی می باشند که حیات او دانش و مرگش، جهل و بیماریش، شک و صحتش، هستی و خوابش، غفلت و بیداریش حالت توجه می باشد» بدیهی است که حالات شش گانه شمرده شده برای جسم جز از طریق روح که یک موجود مستقل مجرد که در رابطه با جسم قرار دارد انجام نمی گیرد .

در حدیث معتبر آمده است که ارواح مؤمنان در میان باغی از بهشت به هیئتی همانند اجسام دنیوی زندگی می کنند و در حدیث دیگر معتبر: ارواح بشکل اجساد در باغی در بهشت زندگی می کنند و از حال یکدیگر می پرسند و با یکدیگر تعارف می کنند .

و در حدیث دیگری نقل شده است که ارواح در اطاقهایی در بهشت می باشند و از غذای آن می خورند و از نوشابه هایش می نوشند و در روایت دیگری ذکر شده است که چون خداوند روح مؤمن را بستاند آنرا به کالبدی مانند کالبد دنیوی اش منتقل می سازد و آنان می خورند و می آشامند و چون یکی از آشنایان بر آنان وارد شود او را به صورت دنیوی اش بشناسند .
+ نوشته شده توسط محمدرضاپور املشی در دوشنبه 30 فروردین1389 و ساعت 10:0 بعد از ظهر |

آيات شريف قرآن پس از ذكر مراحل آفرينش انسان از نطفه و علقه و مضغه و عظام و لحم،به نفخ روح اشاره مى‏فرمايد:يعنى پس از آنكه ساختمان جسمى جنين كامل شد،عنصر ديگرى به آن افزوده مى‏شود و مرتبه‏ى وجودى تازه‏اى مى‏يابد كه قرآن از آن مرحله با نفخ روح ياد مى‏كند.

در برخى آيات نيز،با اشاره و ابهام مى‏فرمايد:آفرينش ديگرى نيز به انسان داديم:

 

مؤمنون/14:

ثم انشاناه خلقا آخر...

در پنج آيه جمعا،نفخ روح به كار رفته است.دو مورد درباره‏ى حضرت آدم(ع)كه با الغاء خصوصيت،در ساير انسانها نيز صادق است،و مورد سوم ظاهرا در مورد مطلق انسان است،گرچه احتمال مى‏رود آن هم درباره‏ى حضرت آدم(ع)باشد.و دو مورد آخر در مورد حضرت مريم(ع)است.موردى كه ظاهرا عام و شامل همه‏ى انسانهاست،آيه‏ى:

سجده/9-7:

الذى احسن كل شى‏ء خلقه و بدا خلق الانسان من طين.ثم جعل نسله من سلالة من ماء مهين.ثم سواه و نفخ فيه من روحه و جعل لكم السمع و الابصار و الافئدة قليلا ما تشكرون .

اينكه مى‏گوييم‏«ظاهرا»،بدينجهت است كه ممكن است ضمير«سواه‏»،به نوع انسان و يا به انسان نخستين كه مصداق‏«بدا خلق الانسان‏»است،برگردد.اما به نظر مى‏رسد كه اگر به مطلق انسان باز گردد با سياق آيه،مناسبتر است‏با اين توضيح كه:نخست،خلقت انسان نخستين را مى‏فرمايد و سپس خلقت نسل انسان را كه از«ماء مهين‏»است و سپس حكم كلى را كه شامل انسان،نخست و نسل او هر دوست،بيان مى‏دارد و مى‏فرمايد«سواه‏»، يعنى:«و انسان را موزون و بهنجار كرد،خواه انسان نخستين را و خواه‏نسل او را»يعنى همه،آفرينششان كامل مى‏شود و بعد از اينكه جنين همه‏ى انسانها كامل شد يا آفرينش انسان نخستين كامل شد،در آنها از روح خود مى‏دمد.به نظر مى‏رسد اين احتمال،قوى‏تر است.و طبق اين احتمال،اين آيه،تنها آيه‏اى است كه در آن،در مورد همه‏ى انسانها،تعبير«نفخ روح‏»بكار رفته است.

و اما آيه‏هاى ويژه‏ى حضرت آدم(ع):

حجر/29-28:

انى خالق بشرا من صلصال من حما مسنون.فاذا سويته و نفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين .

ص/72-71:

انى خالق بشرا من طين.فاذا سويته و نفخت فيه من روحى،فقعوا له ساجدين .

قبلا گفتيم (1) كه بشر،در آيات مورد بحث،با وجود حضرت آدم تحقق مى‏يابد و چون با قرائن خارجى،سجده نيز،ويژه‏ى حضرت آدم بوده است،پس مى‏توان گفت كه اين آيات، مخصوص حضرت آدم است.خواه از آنرو كه آدم سمبل همه انسانها بوده و خواه بواسطه‏ى آنكه نور انبيا و اوليا در وجود او بوده است.

آيات نفخ روح در رابطه با مريم(س):

انبياء/91:

و التى احصنت فرجها فنفخنا فيها من روحنا و جعلناها و ابنها آية للعالمين .

تحريم/12:

و مريم ابنة عمران التى احصنت فرجها فنفخنا فيه من روحنا .

بى‏گمان،اين نفخ روح،همانست كه موجب پيدايش عيسى شد و نه آنكه موجب حيات مريم شده باشد چرا كه او پيش از آن هم زنده بوده است.پس به‏«علاقه‏ى ظرف و مظروف‏»به مريم نسبت داده شده است‏بويژه در آيه‏ى دوم،كه تعبير«فيه‏»آمده است كه به حضرت مريم برنمى‏گردد.

اينك ببينيم،اصولا،خود روح از ديدگاه قرآن چيست:

موارد استعمال كلمه‏ى روح در قرآن روح در قرآن بسيار بكار رفته كه از جهت موارد استعمال و چگونگى كاربرد،با هم فرق دارد:

در سه مورد،تعبير روح القدس به عنوان تاييد كننده‏ى حضرت عيسى آمده است:بقره/87:

و آتينا عيسى ابن مريم البينات و ايدناه بروح القدس .

بقره/253:

و آتينا عيسى ابن مريم البينات و ايدناه بروح القدس .

مائده/110:

اذ قال الله يا عيسى ابن مريم اذكر نعمتى عليك و على والدتك اذ ايدتك بروح القدس .

چنانكه مى‏بينيم،آيات از موجودى نام مى‏برد كه وسيله‏ى تاييد حضرت عيسى بوده است.

در يك مورد نيز،از كسى به همين نام ياد شده كه قرآن را به قلب مقدس پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم،نازل كرده است:

نحل/102:

قل نزله روح القدس من ربك بالحق .

آيا اين روح القدس همانست كه مؤيد عيسى نيز بود؟دليل قطعى از آيات،نداريم.

احتمالا چون همين يك تعبير در چند مورد عينا بكار رفته است،مى‏توان گفت،هر دو يكى است.و شايد از روايات هم،همين برآيد.و باز به عنوان احتمال مى‏گوييم كه اين روح القدس بايد همان جبرئيل باشد،چون در آيه‏ى ديگر مى‏فرمايد نازل كننده‏ى قرآن، جبرئيل است و در آيه‏اى ديگر،تعبير روح الامين براى كسى كه قرآن را بر پيامبر(ص) نازل كرده است،بكار رفته:

شعراء/193:

نزل به الروح الامين .

با تطبيق با آيه‏ى پيشين،بروشنى مى‏توان استظهار كرد كه اين روح الامين همان روح القدس است كه در جايى با اشاره به امانت او«امين‏»و در جاى ديگر به اعتبار و اشاره به قداست و پاكى‏اش‏«روح القدس‏»ناميده شده است.

در برخى آيات آمده است كه مؤمنان،به وسيله‏ى روحى،تاييد مى‏شوند:

مجادله/22:

و ايدهم بروح منه...

آيا اين نيز همان روح القدسى است كه مؤيد عيسى(ع)بود يا موجود ديگرى‏ست كه لقب روح به او نيز اطلاق مى‏شود و مقامش نازلتر از روح القدس است.براى اين سؤالها نيز جواب قاطعى از خود قرآن،نداريم.در برخى موارد به خود حضرت عيسى على نبينا و آله و عليه السلام،روح اطلاق شده است:

نساء/171:

و كلمته القيها الى مريم و روح منه...

پسر خدا نبود بلكه كلمه‏ى خدا و روحى از خدا بود.و شايد منشا اينكه حضرت عيسى‏«روح الله‏»ناميده مى‏شود،همين آيه باشد.و اما مناسبت اين لقب براى او،شايد اين باشد كه پيدايش وى،چون ديگران طبق قوانين مادى و اينجهانى نبوده است‏يعنى عوامل طبيعى در آفرينش او،نقش مهمى نداشت.پس مى‏توان گفت:قوام او به همان روحى‏ست كه از سوى خدا به مريم(س)القاء شد.به اين اعتبار روح ناميده شد كه نوعى عنايت‏بدوست و تعبيرى مجازى‏ست نه حقيقى،اشاره به جنبه‏ى روحانيت و معنويت اوست كه با اينكه داراى جسم است،به بدنش هم روح مى‏گويند.

در يك مورد نيز در قرآن تعبيرى داريم كه احتمالا به خود قرآن،روح اطلاق شده است:

 

شورى/52:

و كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا .

در اينمورد بحث‏هاى زيادى شده است مبنى بر اينكه آيا روح به خود قرآن اطلاق شده و يا آنكه در«اوحينا»،معناى ديگرى گنجانده شده و روح،مفعول فعلى‏ست كه در اوحينا اشراب و گنجانده شده است،يعنى:ارسلنا روحنا و اوحينا اليك.محتواى وحى،روح نيست‏بلكه محتواى وحى،مفاهيمى‏ست كه به وسيله‏ى روح(روح القدس،روح الامين)ارسال مى‏شود.و اگر اينگونه معنا كنيم باز مصداق روح،جبرئيل است،ولى احتمال دارد كه‏«اوحينا اليك روحا»به معنى:«اوحينا اليك القرآن‏»،باشد،در اينصورت،بحث‏باز مى‏گردد به اينكه:به چه اعتبارى‏«قرآن‏»روح ناميده شده است؟آيا:

-به اين اعتبار است كه قرآن موجب حيات انسان مى‏شود چنانكه در آيه‏اى مى‏فرمايد:

انفال/24:

يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم .

كه محتواى رسالت پيامبر(ص)،سرچشمه‏ى زندگى و حيات انسان است و چيزى كه موجب حيات گردد،روح ناميده مى‏شود.پس قرآن بدين اعتبار،روح نام دارد.

-اطلاق روح بر قرآن،به اعتبار حقيقت مجرد قرآن است،يعنى فراسوى اين الفاظ و خطوط نقش يافته بر كاغذ،قرآن حقيقتى فرازمند و نورانى و مجرد دارد كه همان مورد مشاهده و دانايى پيامبر(ص)قرار گرفته است و به آن حقيقت چون بسيار شريف و والاست،روح اطلاق شده است.

در مواردى،روح و فرشتگان را با هم آورده است:

نحل/2:

ينزل الملائكة بالروح من امره .

فرشتگان را با روح از سوى خدا نازل مى‏كند.

قدر/4:

تنزل الملائكة و الروح فيها باذن ربهم .

در شب قدر فرشتگان و روح فرود مى‏آيند.

معارج/4:

تعرج الملائكة و الروح اليه .

فرشتگان و روح به سوى خدا عروج مى‏كنند.

جاى سؤال است كه:آيا اين روح از سنخ فرشتگانست‏يا برتر از آنان و يا پايين‏تر از ايشان؟

در برخى از روايات آمده است كه:الروح خلق اعظم من جبرئيل.

شايد از برخى ديگر روايات نيز برآيد كه نام يكى از فرشتگان بزرگ،روح است.

از اينروى،اين عطف،و اين همراهى(معيت)روح و فرشتگان،از نوع‏«ذكر خاص بعد عام‏»است:فرشتگان را ذكر مى‏كند همراه با يكى از آنان كه سرپرست‏يا فرمانده‏ى آنان است.چنانكه در مورد جبرئيل جاى ديگر ياد كرده است كه فرمانده‏ى فرشتگان است:«مطاع ثم امين‏»در عالم بالا،جبرئيل مطاع و فرمانده است.اگر مصداق روح در آيه‏ى مورد نظر ما جبرئيل باشد به همين خاطر يعنى فرماندهى اوست و ذكر خاص بعد از عام است.

نيز احتمال دارد كه روح،موجودى بزرگتر از فرشتگان و حتى جبرئيل باشد.

به هر حال،نه حقيقت ملك را و نه حقيقت روح را مى‏دانيم ولى موجودى‏ست كه با فرشتگان سنخيت دارد و با آنان نزول و عروج دارد مورد ديگر كاربرد روح:

مريم/17:

فارسلنا اليها روحنا فتمثل لها بشرا سويا .

روحى كه در اين آيه آمده است در همان حال كه به شكل و صورت انسان براى حضرت مريم(ع)ظاهر شده از سنخ موجودات فرابشرى و فرشتگان و شايد خود فرشته ياحتى جبرئيل است و روح انسان نيست و همان نيست كه عيسى شد،بلكه مى‏گويد:من رسول پروردگارم‏«انا رسول ربك لاهب لك غلاما زكيا»و پس از انجام رسالت‏خود به مقام خويش باز مى‏گردد.

پس آنچه مسلم و متيقن است،روح در قرآن دو مورد استعمال حقيقى دارد:

1-در مورد روح انسان 2-در مورد موجودى كه از سنخ فرشتگان است.

يك آيه نيز داريم كه در آن مشخص نيست كه منظور روح انسان است‏يا فرشته:

اسراء/85:

و يسئلونك عن الروح قل الروح من امر ربى .

ممكن است روحى كه از سوى اهل كتاب مورد سؤال واقع شده است،همان روحى باشد كه به عنوان نازل كننده‏ى قرآن،مطرح شده بود و نيز ممكن است روح انسان باشد،و وجه اول ظاهرتر است چون پيامبر(ص)فرمود:روح الامين يا روح القدس،قرآن را بر من نازل كرده است،به همين جهت اهل كتاب از ايشان پرسيدند كه:اين روح چيست؟و فرمود كه اين روح از امر پروردگار است.

در اينجا،امر ممكن است معناى مصدرى داشته باشد به معنى فرمان دادن و يا اسم مصدرى با معناى فرمان و يا به معنى كار باشد.

برخى احتمال داده‏اند كه به معناى فرمان خدا و همان‏«كن‏»است پس اين روح در اينجا از موجوداتى‏ست كه با«كن‏»به وجود مى‏آيند و بنابر اين،اين موجود بايد مجرد باشد.

و برخى ديگر احتمال داده‏اند كه امر،كار خدا باشد.هر چند به يك معنا همه چيز به امر خدا است ولى با نظرى ديگر،بعضى چيزها،كار انسان است و برخى كار خدا:

يس/35:

و ما عملته ايديهم .

و يا:

صافات/96:

و الله خلقكم و ما تعملون .

يعنى منافاتى ندارد كه در همان حال كه همه چيز مخلوق خدا است،نسبتى به فاعل قريبش كه انسان باشد،داشته باشد.پس بنابر اين تعبير«امر ربى‏»يعنى چيزى كه عوامل طبيعى در آن مؤثر نيست.يعنى كار خداست و كار خلق نيست.بيش از اين هم قرآن نمى‏خواهد براى مردم بفرمايد كه آن موجودات چگونه هستند.چون آنچه را انسان مى‏شناسداز تجربه‏اى است كه در همين عالم به دست آورده است و نسبت‏به عالمى كه با آن آشنايى ندارد،نمى‏تواند شناخت دقيقى داشته باشد.

به هر حال اين آيه دو احتمال دارد:

1-روح انسانى 2-فرشته يا واسطه در وحى يا موجود همراه فرشتگان اگر روح انسانى باشد،مى‏توان گفت اين يكى از آياتى‏ست كه مورد استدلال قرار مى‏گيرد براى اثبات تجرد روح انسانى و اگر منظور،روحى‏ست كه فرشته است،باز همين‏«تقريب‏»را در مورد فرشتگان مى‏توان بيان كرد.پس،امر،چه كار خدا معنى شود(كه به نظر ما همين است)و چه فرمان خدا[ كن!]،با قرينه‏ى مقابله در اين مورد خاص[كه مقابل با خلق واقع شده]مى‏توان استفاده كرد كه نحوه‏ى وجود آن به جز نحوه‏ى وجود موجوداتى‏ست كه ما با آن آشنايى داريم كه دست عوامل مادى(هر چند براى مستعد كردن ماده‏ى وجودش)در آن كار مى‏كند.

بارى،اينك سؤال در موارد استعمال كلمه‏ى روح كه عمدة دو مورد:روح انسانى و يا روح از قبيل و همسنخ با ملائكه است،اين است كه:

آيا روح،در اين دو مورد با معناى واحد بكار رفته يا مشترك لفظى‏ست؟

در اينجا قضاوت را نمى‏توانيم از كتب لغت‏بخواهيم زيرا كار«لغت‏»،بررسى موارد استعمال است.گاه براى يك لفظ ده معنا رديف مى‏كند كه ممكن است‏برخى از آنها مجازى و برخى حتى معانى تضمينى باشد و گاهى البته،حقيقى و آن هم معلوم نيست از قبيل مشترك لفظى‏ست‏يا معنوى.گرچه برخى كتب مثل اساس البلاغة زمخشرى بر آن بوده‏اند كه مجاز و حقيقت را از هم جدا كنند اما چندان حجيت ندارد كه هر چه زمخشرى گفت،بپذيريم،چنانكه برخى ديگر از كتب مانند:«مقاييس‏»،در صدد برآمده‏اند تا ريشه‏هاى لغات را بررسى كنند و مى‏كوشند كه همه‏ى معانى را به يك يا دو ريشه بازگردانند،اما هيچ يك حجت نمى‏شود كه آيا لغتى،مشترك لفظى‏ست‏يا معنوى.آنچه از موارد استعمال بر مى‏آيد اين است كه بى گمان اطلاق روح بر فرشتگان و موجود همسنگ فرشته با اطلاق روح به روح انسانى،وجه مشتركى دارد:اين وجه مشترك،بدين معناست كه يا لفظ براى همان وجه اشتراك وضع شده و مشترك معنوى‏ست و يا اگر مشترك لفظى باشد دستكم به همان مناسبت( وجه اشتراك و يا مناسبت)،از يك معنا،به معناى ديگرمنتقل شده است.

توضيح آن مناسبت( وجه اشتراك)اين است كه در همه‏ى موارد مذكور،روح بر موجودى اطلاق مى‏شود كه داراى حيات و شعور است و موجودى‏ست مخلوق،و بر موجود بى‏شعور و نيز بر خداوند و خالق اطلاق نمى‏گردد.نمى‏توان گفت‏خدا روح است.(اگر برخى كه تعمق در مسائل فلسفى ندارند گاهى بگويند:خدا روح طبيعت است،ما حمل بر مسامحه مى‏كنيم)مگر اينكه كسى روح را به معناى سلبى بكار برد و آنگاه بر خدا اطلاق كند.[مثل معناى‏«مجرد»كه معنايى سلبى‏ست‏يعنى بى‏ماده،تجريد شده.وگرنه ما مفهومى از مجردات نداريم كه ماهيت آنها را بتوانيم بيان كنيم.چنانكه اگر«جوهر»را به معناى‏«غير عرض‏»بكار ببريم،به خدا هم مى‏توانيم گفت و صادق است زيرا خدا عرض نيست]،ولى از موارد استعمال قرآنى بر نمى‏آيد كه روح معناى سلبى داشته باشد.بارى،موارد استعمال چنين نشان مى‏دهد كه روح به يك مخلوق داراى حيات و شعور،اطلاق مى‏شود.و اين مطلب را مى‏توانيم با آنچه از عرف خود مى‏فهميم نيز،تاييد كنيم.در استعمال‏هاى خودمان نيز،روح را در موردى بكار مى‏بريم كه منشا حيات و شعور باشد، بنابر اين اگر كسى بگويد معناى روح يعنى مخلوقات شعورمندى كه از سنخ ماديات نيستند، گزاف نگفته است.

انتساب روح به خدا يعنى چه؟

انتساب روح به خدا،در تعابير چون:

حجر/29: من روحى .             انبياء/91: من روحنا .             سجده/9: من روحه .

يعنى چه؟و اين اضافه چگونه اضافه‏اى‏ست؟

از روايات برمى‏آيد كه در صدر اسلام و در زمان ائمه عليهم السلام،اين توهم براى برخى كسان پيش مى‏آمده است كه ناگزير چيزى از خدا در انسان وجود دارد، گويى در ذهنشان مى‏گذشته است كه جزئى از خدا جدا شده و به درون انسان آمده است.كم و بيش در برخى مكاتب فلسفى،چنين گرايشهايى به چشم مى‏خورد.گاهى بيان مى‏شود كه انسان از دو عنصر الهى و شيطانى تشكيل يافته است و چه بسا وجود همين انديشه در عمق ذهن‏گويندگان آن،موجب شده است كه بپندارند انسان در تكامل خود،سرانجام خدا خواهد شد!از امام معصوم سلام الله عليه در برخى روايات،سؤال شده است كه:هل فيه شى‏ء من جوهرية الرب؟آيا چيزى از جوهريت‏خداوندى در انسان وجود دارد؟

اصطلاح‏«جوهريت‏»مى‏تواند نشانه‏ى آن باشد كه اين سؤال‏ها وقتى مطرح شده است كه كسانى از مذاهب غير اسلامى با مسلمانان ارتباط فرهنگى يافته بوده‏اند و اينگونه اصطلاحات(جوهر،عرض و...)كم‏كم در بين مسلمانان بويژه متكلمان،رواج يافته بوده است.

در اين روايات،شديدا با اين افكار مبارزه شده و در پاسخ آمده است كه:اين حرفها كفر است و آنكه اين سخنها را بر زبان آورد،از دين خارج شده است.روح انسان مخلوق خداست از«امر»خداست و خدا جزء ندارد.خدا بسيط است،چيزى از خدا كم نمى‏شود و بر او افزون نمى‏گردد و كسى كه با اينگونه مسائل كه ضرورترين مسائل اعتقادى اسلام در مورد خداست،آشنا باشد،نبايد چنين توهمى بكند.

پس منظور از:«من روحنا»و امثال آن،اين نيست كه چيزى از خدا جدا شده باشد از قبيل اضافه‏ى جزء و كل نيست،بلكه اضافه‏اى‏ست كه ادباء آن را اضافه‏ى تشريفى مى‏نامند.در اضافه،كمترين مناسبت كافى‏ست و در همه‏ى زبانها نيز رايج است،نيز در فارسى خودمان:خداى ما،عالم ما،آسمان ما...اين قبيل اضافات ملكيت و جزئيت را نمى‏رساند، بلكه نوعى اختصاص كه از كمترين مناسبت‏بهم مى‏رسد،براى اداى آن بسنده است.

ممكن است‏سؤال شود،اگر چنين است،پس چرا خدا به جاى:«روح ما»نفرموده است‏«بدن ما». مگر بدن نيز چون روح،مخلوق خدا نيست؟

مى‏گوييم:در اضافه‏ى‏«روحنا»،چيزى بيش از رابطه‏ى خالق و مخلوق را لحاظ كرده است چنانكه در مورد كعبه مى‏فرمايد:بيت الله.چرا؟مگر نه آنست كه همه چيز با خدا نسبت مخلوقيت دارد پس چرا برخى از چيزها را بويژه،به خود نسبت مى‏دهد؟

اين به خاطر شرافت آن چيزهاست.يعنى انتساب بدن به خدا و انتساب روح به خدا، با هم برابر نيست.اگر چه از جهت مخلوقيت مساويند ولى روح از جهت‏شرافت‏به خدا نزديكتر است.

پس ما،از اين اضافه و نسبت نبايد تصور كنيم كه چيزى از خدا به انسان منتقل شده و يك عنصر خدايى در انسان وجود دارد.حتى در شعر نيز ادب اسلامى اقتضا مى‏كندكه هر گونه تشبيه و تعبيرى را در مورد خداوند-جل جلاله و عم نواله-بكار نبريم،مى‏دانيد كه فقهاء فرموده‏اند:اسماء الله توقيفى‏ست.انسان مخلوق بايد نسبت‏به خداى خالق، حريمى قائل شود.فهم ما بدانجا نمى‏رسد كه خدا را بشناسيم و حقيقت اوصاف و افعال الهى را درك كنيم،پس چه بهتر كه در تعبيرات خويش،در حد تعبيرات كتاب و سنت اكتفا كنيم.مگر به عنوان اطلاق و وصفى كه ناگزير باشيم در مقام بيان لفظى،بكار ببريم.نتيجه اينكه:اجمالا از قرآن برمى‏آيد كه در آدمى،جز بدن،چيزى بسيار شريف نيز وجود دارد ولى مخلوق خداست نه جزئى از خدا.و تا آن چيز شريف در انسان بوجود نيايد آدمى،انسان نمى‏گردد و چون در حضرت آدم بوجود آمد شانى يافت كه بايد فرشتگان در برابر او خضوع كنند.البته شرط كافى نيست،شرط لازم است،تا اين نباشد،انسان صلاحيت مسجود واقع شدن نمى‏يابد اما آيا چيز ديگرى مى‏خواهد يا نه، آن را بايد از كتاب و سنت دريافت.

اين دريافت ما از قرآن كريم بود در مورد روح.

اما آيا چگونه چيزى‏ست و آيا از سنخ موجودات طبيعى‏ست‏يا از سنخ موجودهايى‏ست كه ما با آنها آشنايى نداريم،مگر با علم حضورى و معرفت‏شهودى؟

با توضيحى كه در مورد تعبيرات روح در قرآن داديم كه آنرا از امر خدا مى‏داند يعنى كار خداست‏يا به بيان برخى بزرگان:فرمان خدا،مى‏توان استظهار كرد كه اين فعل و انفعالات عالم مادى كه موجب امكان استعدادى براى پيدايش موجودى مى‏شود،در اصل پيدايش روح وجود ندارد و روح با فرمان خدا پيدا مى‏شود.و اما اينكه تكامل آن در ارتباط با بدن و در اثر فعل و انفعالات مادى پيدا مى‏شود،مساله‏ى ديگرى‏ست.

برخى از بزرگان،از آيه‏ى دوازدهم از سوره مؤمنون،خواسته‏اند شبيه تقريب ما، استفاده كنند:

آيه مى‏فرمايد:شما را از نطفه آفريديم بعد علقه و بعد مضغه و بعد كه به مرحله‏ى نفخ روح مى‏رسد،مى‏فرمايد:

مؤمنون/12:

انشاناه خلقا آخر .

آفرينش ديگرى‏ست.ظاهرا،هر مرحله نيست‏به مرحله‏ى ديگر،آفرينش ديگرى‏ست پس چرا تنها پس از نفخ روح فرمود آفرينش ديگرى‏ست.

علت اينست كه مردم مراحل قبلى را در مى‏يابند و مى‏دانند ولى مرحله‏ى روح چون براى ما قابل شناخت نيست،مى‏فرمايد«خلقا آخر»آفرينش ديگرى‏ست،از نوع فعل وانفعالات طبيعى و مادى نيست،چيز ديگرى‏ست.

اين مى‏تواند شاهدى باشد بر اينكه روح(خلق آخر)از سنخ موجودات غير مادى است‏به علاوه،چون ما در مورد روح به حسب استعمالات قرآنى و عرفى،دريافتيم كه شرط اساسى آن،دارا بودن شعور و ادراك است،پس اگر با برهانى ثابت كرديم كه شعور مجرد است،اثبات خواهد شد كه روح انسانى نيز،مجرد است.

البته دليلهاى تجربى و برهانهاى فلسفى بسيارى براى تجرد روح وجود دارد كه اينجا،جاى بحث آن‏ها نيست.

پى‏نوشت:

1- رجوع كنيد به مقاله «آفرينش انسان در قرآن‏».
+ نوشته شده توسط محمدرضاپور املشی در دوشنبه 30 فروردین1389 و ساعت 9:40 بعد از ظهر |

خداوند در قرآن کریم در موارد فراوانى به شرح زندگى جهان پس از مرگ و حیات برزخى پرداخته است. از ائمه طاهرین علیه السلام نیز در این زمینه روایات فراوانى به دست ما رسیده است، در نهج البلاغه نیز در موارد متعددى به حالات زندگى روح در جهان برزخ اشاره شده، و احیانا به شرح گوشه هایى از آن حالات پرداخته شده است، که از آن نمونه است:

۱- فانکم لو عاینتم ما قد عاین من مات منکم لجزعتم و وهلتم و سمعتم و أطعتم و لکن محجوب عنکم، ما قد عاینوا، و قریب ما یطرح الحجاب... [ نهج، فیض و صبحى، خ ۲۰. ]

اگر شما آنچه را که مردگان شما دیده اند مشاهده مى نمودید هراسان و ترسان مى گشتید، و در برابر خداوند گوش شنوا پیدا کرده، و از او پیروى مى نمودید، ولى آنچه را که آنان دیده اند از شما پنهان است، و به زودى پرده از میان شما و آنان به کنار کشیده مى شود...

۲- فالموت فى حیاتکم مقهورین، والحیاه فى موتکم قاهرین. [ نهج، فیض و صبحى، خ ۵۱. ]

خطاب به یارانش، براى تشویق آنان به جهاد در راه خدا فرمود:

 

پس مرگ در سایه زندگى پر از تنگ و همراه به فرار از جنگ شما است، در آن هنگام که دشمن بر شما چیره گردد، و زندگى حقیقى و جاوید در پناه مرگ یعنى در جهاد و کشته شدن در راه خدا است، و آن هنگام است که شما بر دشمن چیره شده و پیروزى نصیبتان گردد.

قسمت دوم از سخن فوق گواه بر این است که کشته شدگان در راه خدا در جهان برزخ، زندگى سعادتمندانه روحانى دارند، چنانکه خداوند در قرآن کریم فرموده است:

و لا تحسبن الذین قتلوا فى سبیل الله أمواتا بل أحیاء عند ربهم یرزقون. "آل عمران /۱۶۹"

و هرگز مپندارید که کشته شدگان در راه خداوند، مرده اند، بلکه آنان زنده اند، و نزد پروردگار خویش از روزى او بهره مى گیرند.

۳- درباره عذاب قبر و سؤال نکیر و منکر فرمود:

تحمله حفذه الولدان، وحشده الاخوان الى دار غربته، و منقطع زورته، حتى اذا انصرف المشیع و رجع المضجع أقعد فى حفرته نجیا لبهته السؤال، و عثره الامتحان. [ نهج البلاغه، فیض، خ ۸۲، صبحى، خ ۸۳. ]

او انسان را پس از جان دادن در داخل تابوتى نهاده و فرزندان و فرزند زادگان و گروه برادران بر روى دست ها و دوش هاى خود گرفته، و به خانه تنهایى و غربت، جایگاهى که راه ملاقات دیگران با او بسته مى شود مى رسانند، تا آن هنگام که تشییع کننده به سوى خانه خود رهسپار، و شخص مصیبت دیده از مرگ او نیز از او جدا گردیده و راه بازگشت را در پیش مى گیرد، در آن هنگام او را در گودال گور او مى نشانند در حالى که از ترس سؤال و لغزش در امتحان، آهسته سخن مى گوید.

آنچه از این سخن به دست مى آید این است که پس از به گور سپردن انسان، فرشتگان سؤال نکیر و منکر مى آیند و از او درباره برخى از باورها و امور زیر بنایى مربوط به دین و مذهب پرسش مى نمایند و به هنگام پرسش او را مى نشانند. ولى بى تردید، این نشاندن در داخل گور، نشاندن پیکر مادى نیست زیرا چنین چیزى با توجه به کوتاهى سقف لحد گور امکان پذیر نیست، بلکه مراد از آن، نشاندن یک نوع پیکر برزخى مثالى، پیکرى مجرد از ماده، و همانند پیکر مادى است و پس از پایان پرسش، انسان نادرست بى پاسخ مى ماند و سرانجام او آتش سوزان دوزخ خواهد بود.

امام علیه السلام در ادامه سخن خود، عذاب ها و کیفرهاى آخرت را یاد آور شده است. از اینرو ممکن است کسى این احتمال را بدهد که این کیفرها مربوط به دوزخ و قیامت است و به جهان برزخ ارتباط ندارد از این رو از نقل آنها در اینجا خوددارى شده است.

۴- به عنوان فاصل میان زندگى دنیا و بهشت و دوزخ اینگونه فرمود:

فان الله سبحانه لم یخلقکم عبثا، و لم یترککم سدى، و ما بین احدکم و بین الجنه أو النار الا الموت... [ نهج، فیض، خ ۶۳، صبحى، خ ۶۴. ]

خداوند سبحان شمارا بیهوده نیافریده، و پوچ رها نکرده است، و میان هر یک از شما و بهشت و دوزخ جز مرگ فاصله اى نیست.

۵- هنگامى که پیکر مطهر بزرگ بانوى اسلام و سرور زنان جهان، حضرت فاطمه زهرا علیه السلام را به گور مى سپارد، خطاب به پیامبر صلى الله علیه و آله کلماتى را بر زبان جارى مى نماید، که از آن جمله است:

و ستنبئک ابنتک بتضافر امتک على هضمها، فأحفها السوال و استخبرها الحال، هذا و لم یطل العهد، و لم یخل منک الذکر... [ نهج، فیض، خ ۱۹۳، صبحى، خ ۲۰۲. ]

... و به زودى دختر تو به تو خبرخواهد داد که امت تو چگونه براى ستم روا داشتن بر او گرد هم آمدند، پس همه آنچه را که بر او گذشته از او بپرس، و از حال او جویا شو، این همه ستم در حالى است که جدایى تو از این امت چندان به طول نیانجامیده و یاد تو از دل ها بیرون رفته است...

از این سخنان چنین بر مى آید که پیامبر صلى الله علیه و آله این سخنان على علیه السلام را مى شنیده است زیرا اگر چنین نبود، صدور آنها از على علیه السلام لغو بود، و ساحت آن حضرت از سخنان لغو منزه است، و نیز چنین بر مى آید که برخى از ارواح با برخى دیگر سخن مى گویند، از این رو على علیه السلام به پیامبر صلى الله علیه و آله عرضه داشت که تا ستم هاى روا داشته شده بر دخترش را از وى پرسش نماید. نتیجه اینکه در عالم برزخ گفتگو تا این اندازه وجود دارد که ارواح بتوانند با یکدیگر سخن بگویند و برخى از ارواح و شاید همه آنها بتوانند سخنان زندگان را بشنوند، هر چند توانایى پاسخ دادن به آنان را نداشته باشند. و این توهم که ممکن است این گفتگو مربوط به روز رستاخیز باشد نادرست است، زیرا اگر این تو هم درست باشد نیاز به این گفتگو از میان مى رود، زیرا در آن روز على علیه السلام خود حاضر است و در کنار پیامبر صلى الله علیه و آله قرار مى گیرد. آنگاه این پرسش پیش مى آید که چرا على علیه السلام در هنگام دفن فاطمه علیه السلام آن سخنان را به پیامبر صلى الله علیه و آله خطاب کند، بلکه در روز قیامت چنین خطایى براى او میسر است. پس چاره اى نیست که بپذیریم گفتگوى مورد انتظار میان فاطمه علیه السلام و پیامبر صلى الله علیه و آله در جهان برزخ است، و پیامبر صلى الله علیه و آله سخنان على علیه السلام را مى شنیده است.

+ نوشته شده توسط محمدرضاپور املشی در دوشنبه 30 فروردین1389 و ساعت 9:22 بعد از ظهر |

روح اصطلاحی در علوم دینی و فلسفی است راجع به همه موجودات (نه فقط انسان و موجودات زنده از دیدگاه زیست شناسی). همه ادیان معتقدندروح در مقابل جسم، یعنی قسمت غیرمادی یک موجود است. و این که هر موجود یک روح دارد.

 دیدگاه زبان شناسی

بعضی واژه‌ها با وجود این که چند معنی دارند در یکی از معانی شان (معمولاً کلّی ترین معنی) مترادف روح اند:

1.         عقل: در لغت یعنی قدرت تفکر. در روایات اسلامی هم به معنی روح و هم به معنی فطرت آمده

2.         نفس: در لغت یعنی خود. در اصطلاح گاه یعنی روح و گاه یعنی غریزه

3.         جان: در لغت یعنی حیات یا زندگی. در بعضی ادیان و فلسفه‌ها همان روح است. در زیست شناسی(علم شناخت حیات) موجود زنده یعنی موجودی با 6 عملِ تنفس، تناول(خوردن)، رشد، تناسل، حرکت و ….

4.         دل ،قلب، فواد: در لغت عضوی از بدن است. در اصطلاح عربی یعنی روح

5.         سرّ در لغت یعنی راز و در اصطلاح عربی یعنی روح یا روح انسان

در زبان عبری هم واژه روح(רוח) و هم واژه نفيش (נפשׁ) وجود دارد. که واژه نفیش به واژه‌های نَفس (به معنی خود) و نَفَس(به معنی دم و بازدم) بسیار نزدیک است. روح در زبان عربی به واژهٔ ريح (باد) نزدیک است. از همین رو بعضی معتقدند منشاء به‌وجود آمدن لغت روح و معنی آن چنین است: «ذَات لَطِيفَة كَالْهَوَاءِ سَارِيَة فِي الْجَسَد كَسَرَيَانِ الْمَاء فِي عُرُوق الشَّجَر»دیدگاه مشترک ادیان و فلسفه‌ها

تعریف و ماهیت آن از نظر هر دین و فلسفه‌ای متفاوت است

همهٔ ادیان و فلسفه‌ها معتقدند:

1.         روح ماهیت معنایی و غیر مادی و مجرّد دارد. بر خلاف جسم یا بدن.

2.         هر موجود، حدّاکثر یک روح دارد.

3.         روح قائم به خود است

اغلب ادیان و فلسفه‌ها معتقدند:

1.         روح و بدن کاملاً از هم مستقل(قابل جدایی)اند.

2.         روح حالت مادی و حس پذیر ندارد. مثلاً نمی‌تواند دیده یا لمس شود.

3.         نمی توان حرکت روح را دید. مثلاً نمی‌توان خروج روح از بدن را دید.

بعضی ادیان و فلسفه‌ها معتقدند:

1.         روح مخلوقی بی مانند در عالم موجودات است. یعنی هیچ موجود دیگری از جنس روح در جهان وجود ندارد.

2.         روح اساس حیات یا زندگی، احساس، هشیاری و ادراک است.

3.         نفس(خود) مجموعهٔ جسم و روح است.

4.         جسم ممکن است بعد از مرگ پایدار باشد و ممکن است نباشد. امّا روح پایدار و جاودان است.

 

ادیان و فلسفه‌ها در موارد زیر اختلاف دارند:

1.         تعریف روح چیست؟

2.         روح ابتدا از کجا و کی موجود شده و منشاء(پدید آورنده) آن چیست؟

3.         کار و وظیفهٔ روح در حین مرگ و بعد از مرگ چیست؟

4.         مرگ چیست؟

1.         بعضی می‌گویند: مرگ بیرون رفتن روح از بدن است

2.         بعضی می‌گویند: مرگ بیرون رفتن روح و حیات از بدن برای همیشه و خواب بیرون رفتن روح و ماندن حیات است.

3.         بعضی می‌گویند انسان سه نوع روح دارد: روح نباتی، روح حیوانی، و روح انسانی. فقط سومی هنگام خواب از بدن می‌رود.

5.         آیا روح قبل از این عالم وجود داشته؟(از پر اختلاف ترین مسائل)

وجود روح

پیش از تولّد                                                                                                                                          

فطرت • غریزه • عالم ذر

در حین زندگی                                                                                                                                     

بازگشت روح • حیات

پس از مرگ                                                                                                                                                                                                                                                                                                      معاد • تناسخ • نابودی     

مسالهٔ روح و حیات پس از مرک در حوزهٔ اعتقاد به وجود مشترک اند. هر اعتقادی در مورد یکی، تاثیر مستقیم در دیگری دارد

قبل از تولّد

این مساله پر اختلاف ترین مساله در مورد وجود روح است. گروهی از مسلمانان به عالم ارواح قبل از خلقت آدم و عالم ذر قبل از تولد اعتقاد دارند.

در حین زندگی

زیست شناسان حیات را با علایم 6 گانهٔ حیاتی می‌شناسند. اما در مورد رابطهٔ روح با حیات حرفی نمی‌زنند. این گروه ممکن است معتقد به بازگشت روح باشند. یعنی فردی مدّتی حدود چند ساعت علایم حیاتی نشان نمی‌دهد. سپس دوباره علایم حیاتی نشان می‌دهد

1.         عدّه‌ای حیات را با تکیه بر تعریف زیست شناسان ماشینی معرفی می‌کنند و به وجود روح (بعد غیر مادی) اعتقاد ندارند، و معتقدند انسان پس از مرگ نابود می‌شود.

2.         عده‌ای معتقدند روح عامل حیات در این عالم است.

بعد از مرگ

1.         عدّه‌ای حیات را با تکیه بر تعریف زیست شناسان ماشینی معرفی می‌کنند و به وجود روح (بعد غیر مادی) اعتقاد ندارند، و معتقدند انسان پس از مرگ نابود می‌شود.

2.         معاد: یعنی جسم پس از مرگ نابود می‌شود. اما روح به نوعی زندگی (مانند برزخ) ادامه می‌دهد تا در روز قیامت اعمالش مورد قضاوت و پاداش و مجازات قرار گیرد. این عقیده در بسیاری ادیان بزرگ مثل ادیان ابراهیمی شایع است.

3.         تناسخ یعنی روح پس از مرگ به جسم فرد دیگری منتقل می‌گردد.

این سه عقیده با یکدیگر در تضاد اند

دین اسلام

این واژه در قرآن مجید ۲۱ بار تکرار شده‌است، و معانی متعددی دارد. از جمله:

۱- فرشته وحی(جبرئیل)؛ که به صورت «روح القدس»(نحل، ۱۰۳) و «روح الامین»(شعراء، ۱۹۳) به کار رفته‌است. ۲- فرشته‌ای که بالاتر از همه ملایک است، یا موجودی برتر از ملایک. (قدر، ۴)(نبأ، ۳۸)(معارج، ۴ و ۵). ۳- روح مستقل از جسم در انسان(نفس انسانی):

قرآن در آیات ۲۹ حجر، ۷۲ «ص» و ۹ سجده می‌فرماید: خدا پس از تکمیل خلقت انسان و نظام بخشیدن به آن، از روح خویش در آن دمید، و سپس به فرشتگان دستور داد بر او سجده کنند.

در جهان بینی اسلامی، انسان از دو چیز مختلف آفریده شده‌است، که یکی در حد اعلای عظمت، و دیگری ظاهراً در حد ادنی از نظر ارزشجنبه مادی انسان را گل بد بوی تیره رنگ (لجن) تشکیل می‌دهد، و جنبه معنوی او را چیزی که به عنوان روح خدا از آن یاد شده‌است.

در دیدگاه اسلام خدا نه جسم دارد و نه روح، و اضافه روح به خدا «اضافه تشریفی» است، مانند خانه کعبه را که به خاطر عظمتش «بیت الله» خوانده می‌شود، و ماه رمضان که به خاطر برکتش «شهر الله» (ماه خدا) خوانده می‌شود. یعنی یک روح گرانقدر و پر شرافت و عظمت که سزاوار است روح خدا نامیده شود، در انسان دمیده شده است.

آیین بهایی

•          انواع روح:

          1-روح نباتی          2-روح حیوانی        3-روح انسانی          4-روح ایمانی        5-روح القدس

•          ماهیت روح: بهائیان معتقدند که انسان به خاطر کامل نبودن عقل انسانی، از شناخت و درک روح عاجز است.. یعنی چون انسان و در واقع عقل او مادی است هرگز نمی‌تواند مسائل غیر مادی، مانند خداوند و روح را درک کند. مطالب کتاب‌های آسمانی نیز در مورد خصوصیات روح است نه ماهیت آن.

•          زمان پیدایش:شوقی افندی، می‌گوید: «نفس یا روح انسانی هم‌زمان با انعقاد نطفه جسمانی به وجود می‌آید.»

•          بقای روح: عبدالبهاء می‌نویسد:«روح انسانی را بدایت است، ولی نهایت نه. الی‌الابد باقی و برقرار است.»

•          ترقی روح: بهائیان معقدند «روح انسانی به ترقیات خود در عالم الهی در مرتبه مخصوص خود ادامه می‌دهد و این ترقیات روحانی بسته به فیض الهی است و یکی دیگر از عوامل موثر در ترقی، دعا و مناجاتی است که در حق متوفى خوانده می‌شود»

•          نیاز روح به جسم:

o          بهاییان معتقدند انسان به این عالم برای رشد روحانی نیاز دارد. همانطور که مرتبهٔ درخت از خاک بالاتر است، اما ریشه‌هایش در عمق خاک (پایین) و رشدش به سمت مخالف خاک (بالا)است.

o          همچنین معتقدند فضائلی که انسان در این عالم کسب می‌کند با کیفیاتی که در عالم روحانی بعد موجود و بر ما در این عالم فانی مجهول است سبب ترقیات روح در عالم بعد خواهد شد. همانطور که بعضی از اعضاء مانند چشم در عالم رحم بی فایده‌اند ولی با ورود به این عالم و به کمک آفتاب ارزنده ترین حس که بینایی است را به انسان عطا می‌کند بهاءالله می‌نویسد:«فرق این عالم با آن عالم مثل فرق عالم جنین است با این عالم»
+ نوشته شده توسط محمدرضاپور املشی در یکشنبه 29 فروردین1389 و ساعت 10:27 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM